|
اشک اندوه و شمع فرشته |
|
|
اندوه به جان مرد چنگ انداخته بود و رهایش نمیکرد. همسرش جان باخته و به سرای جاودان شتافته بود. اینک او مانده بود و دخترکی سه ساله که بس دوستش میداشت. از جان برایش عزیزتر بود و از روان گرامیتر. امّا گویی دست سرنوشت با آن بازیهای غریبش این تنها دلخوشی را نیز برای او روا نمیدید و میخواست تنها مایهء شادمانی را نیز از او بگیرد.
دخترک بیمار شد؛ بیماری جانکاه رنگ سرخش سیمایش را که به شادابی گلهای بهاران بود، به زردی برگهای پاییزی تبدیل کرد. به بستر افتاد، رمق از جانش برفت و همچون برف تموز آب میشد. مرد بسیار کوشید؛ پزشکان را بدید؛ دست به دعا برداشت؛ دار و ندارش را خرج کرد تا که شاید رمق رفته را به تن نحیف دخترش باز گرداند؛ سودی نداشت. دست به دامن آفرینندهء مهربار شد و خدای را به التماس نشست که، "بار خدایا این واپسین امید زندگیام را از من جدا نکن؛ تو که یار و یاور زندگیام را بردی؛ این یکی را برای من بگذار." امّا ارادهء خدا بر امر دیگری تعلّق گرفته بود. دخترک مُرد. جسد بیجانش را، پدر غمزده، مبهوت و ناباورانه مینگریست. به خاکش سپرد، چه که از خاک برخاسته بود و روانش را نظاره کرد که به بلندای آسمان پرواز کرد، چه که جایگاهش آنجا بود.
مرد، اینک تنها و بی همدم، زندگی را پوچ یافت و به کنجی نشسته و زانوی غم به بغل گرفت. در به روی آشنا و بیگانه ببست و از کار و تلاش دست کشید. تنها انیس و ندیم او غم بود که در کنج دلش لانه کرده بود و او را رها نمیساخت. دوستانش سخت کوشیدند تا او را به زندگی عادّی باز گردانند؛ امّا سودی نداشت و او همچنان گوشهء عزلت را گرفته و از دیدار همگان دست شسته و به اندوه خویش خو کرده بود.
شبی، خواب او را در ربود. زیبایی بهشت را دید و انبوه فرشتگان را که هر یک شمعی در دست داشتند و به سوی سرای بزرگی رهسپار. شمعها روشن و نورافشان؛ امّا در آن میان شمعی خاموش بود؛ نیک نگریست؛ دخترکش را دید که آن شمع خاموش را در دست دارد و اندوهناک است که چرا شمعش روشن نیست. نگران شد. دخترکش را پرسید، "از چه روی همه شمعها روشن است و شمع تو خاموش؟" دخترک نگاهی پرمعنا به پدر انداخت و گفت، "هر زمان که روشنش کنم، اشکهای تو خاموشش سازد؛ دیگربار روشنش کنم، آه سردی که از بن دل برمیکشی به آنی روشناییاش را بگیرد و خاموشی را چیره سازد؛ دیگربار روشنش کنم، سرمای دل و جانت گرمایش را بگیرد و شعلهاش را منجمد سازد. پدر، لبخند تو به لب من خنده آوَرَد و چون غمگین شوی، شادی از روان من نیز میگریزد."
مرد بیدار شد و در حیرت بماند که ناخشنودی او از ارادهء خدایش اینگونه در روان کودکش اثر گذاشته و او را در جهان ناپیدا انیس غم و اندوه ساخته و روشنایی شمعش را از او بازستانده است. پس غبار غم از چهره زدود و اشکها را فرمان داد تا دیگر فرو نریزند و لانهء قلب را از غم بروفت و رضای خدایش را همراه با مهری بیکران به او جایگزین ساخت و زندگی عادّی را دیگربار آغاز نمود.
|
|
جمعه بیستم دی 1387 |
|
|
| |