تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

مونولوگِ " عشق "

مرغ عشق شبي به سراغ دل آمده بود و آواز هستي مي خواند .

 از او پرسيدم : چه ديده اي كـه چنين مستي ؟

 نگاهي به صورتم انداخت و گفت : خانه اي امن يافته ام .

 بـا تعجب پرسيدم : كدام خانه ؟

 جواب داد : قلبِ عاشقت را مي گويم .

 گفتم : لانهء قبلي ات چه شد كه اينجا آمده اي ؟ آيا آنجا را خراب كرده اند و يا خودت از آنجا گريختي ؟

 با غرور چرخي زد و آرام در كنارم نشست و با صدائي مهربان پاسخ داد :

 اي جوانِ عاشق ؛ چه نشسته اي كه من در قلب هاي عاشق لانه داشته ام كه صاحبان آنها چنان از عشق اوج گرفتند كه من ديگر نتوانستم به آنها برسم . گفتم : قصهء عاشقي آنها را برايم بگو ، مي خواهم بدانم . لبخندي از رضايت زد و پرسيد :

 گوش دلت تابِ شنيدن دارد ؟

 با غرور گفتم : آري . زودتر بگو كه ديگر تحمل ندارم .

 گفت : صاحبِ خانه هاي قبليِ من همگي جوان بودند و پرشور ، عاشق بودند و پرغرور ، مهمان نواز و مهربان . و چون كوه استوار . پرسيد : قصهء بديع را شنيده اي ؟

 ملتمسانه گفتم : بگو ، مي خواهم بدانم .

 پاسخ داد : بديع هفده ساله بود كه عاشق شد . عاشق بهاء . او پيك عشق شد و به ميدان فدا شتافت . هنگامي كه زير ميله هاي داغِ جلادانْ گوشت و پوستش مي سوخت لبخند مي زد . هنگامي كه بوي گوشت سوخته اش فضاي اطاق را پر كرده بود ، زير شكنجه مي رقصيد و بشكن مي زد . و آن گاه كه جلادان ، سرش را با گرزِ ظلم كوبيدند از صورتِ جوان و مهربانش چيزي پيدا نبود جز لباني خندان كه قهقهء عاشقي سرداده بود .

و آن گاه او پَر گرفت و من ماندم .

گفتم : باز هم بگو ، مي خواهم بيشتر بدانم .

پرسيد : هيچ نام مونا را شنيده اي ؟ جواني شيدا ، اهل شيراز ، او هم عاشقانه به قربانگاه عشق رفت . مهربان بود و زيبا . ولي عاشق و شيدا . او عاشقانه مي زيست ، عاشقانه نَفَس مي كشيد ، عاشقانه راه مي رفت و عاشقانه خدمت مي كرد . او عاشقانه طناب دار را بوسيد و پاي چوبهء دار ، سجدهء عشق به جا آورد . هنگامي كه او به سوي محبوب بي همتا پرواز مي كرد ، من فقط مي نگريستم و اشك حسرت مي ريختم . خوشا به حالش كه زيبا اوج گرفت و پريد .

مرغ عشق ، سكوت كرد . نگاهي به صورتش انداختم ، قطرهء اشكي از چشمش جاري بود ، ولي لبخندي مهربانانه داشت . گفتم چرا ساكت شدي ؟ باز هم بگو ، خواهش مي كنم بگو . گفت : قصهء عشق زرين را مي گويم . او دوست مونا بود . جواني پر از انرژي ... و چون كوه استوار ... دلي عاشق داشت و قلبي شيدا .. او همچون مونا و بديع به قربانگاه عشق رفت . پرواز كرد و اوج گرفت .

اين بار مرغ عشق نگذاشت من كلامي بگويم و گفت : چه بگويم . از طپش كدام قلب عاشق زمزمه كنم ؟ از سليمانِ عشق كه تن خود را به عشق بهاء ، نوراني كرد بگويم يا از انيس جوان ؟ از قدوس عاشق . يا باب الباب شيدا ؟ و يا هزاران عاشق ديگر كه عاشقانه جان فدا كردند و به اوج آسمانِ عشق پرواز نمودند و ... من نگريستم و اشك شوق ريختم ... نگاهي به من انداخت و گفت :

اي كاش قدرت آن را داشتم كه آخرين طپش هاي قلب عاشق را ، هنگامي كه لحظهء وصال را نزديك مي بيند ، براي تو بازگو كنم . اي كاش مي توانستم معني عشق را از صداي قلب آنها در هنگام شهادت براي تو بگويم و يا رقص عشقِ آنها را در قربانگاه فدا برايت به تصوير بكشم .... اي كاش مي توانستم ، از قلب روح الله برايت بگويم و يا از جانبازي هزاران شير ديگر در بيشهء وفا ... ولي افسوس كه قدرتِ آن را ندارم ...

بگذار قصه اي ديگر بگويم . ا زدو ستان تو كه هم اكنون چون تو جوان و پرانرژي هستند در آن هنگام كه كودكاني معصوم بودند و زيبا ... چگونه و با چه كلامي آن حال را وصف كنم ؟ هنگامي كه آنها با دستان كوچك و معصوم خود ، تنِ پاره پارهء پدران و مادران خود را عاشقانه تقديم

سلطان عشق مي كردند و لبخند مي زدند . لبخندي معصومانه ... و عاشقانه زمزمه مي كردند : لك الحمد يا مقصود العالم و لك الشكر يا محبوب الافئده المخلصين ..نگاهي به صورتم انداخت و گفت : اشك نريز . به دوستان جوانت افتخار كن . گفت : حال تو هم جواني و استوار . قلبت صاف است و جلوه گاه عشقِ بهاء ... پس همتي كن ، اين ايام از دست نرود . بگذار در آينده اي تزديك قصهء اوج گرفتن ترا براي عاشقي ديگر بگويم و لحظهء پرواز ترا به آسمانِ عشق ، براي ديگران به تصوير بكشم ... آري دوست جوان من ... چون دوستانت عاشقانه زندگي كن و عاشقانه نفس بكش و عاشقانه اوج بگير . زيرا چشم هاي سلطان عشق منتظر رسيدنِ قلب پاك تست ... او ، با ل عنايت كرده و در اوج ملكوت نظاره گرِ پرگشودنِ تست . پس چشم هاي مقدسش را منتظر نگذار و قلب رنج كشيده اش را به نغمهء عشقِ تبليغ شاد كن .

جز ديدت رويت به دو عالم هوسم نيست

                                مفتون رخت هستم و پرواي كسم نيست

كوته نكنم دست زدامان وصالت

                                هر چند كه بر دامن تو دسترسم نيست

آنان كه ندا از لب جانانه شنيدند

       از هرچه در اين كون و مكان بود بريدند

سر را به فدا پيش قدومش بنهادند

             بر شمع وجودش همچو پروانه پريدند

                             
خاستگاه آیین بهایی ایران است  و نام پیامبر آن ایران  بها الله است

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |