تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

خدا و عنکبوت

 شاید این داستان تخیّلی باشد یا برگرفته از حکایت هجرت محمّدی باشد که سه روز در غاری با ابوبکر مسکن گزید و ابوبکر "یار غار" لقب گرفت[1] و عنکبوتی تاری بر دهانهء غار تنید و بقیه داستان؛ امّا در این داستان نیز درسی نهفته است که می‌تواند آدمی را به خدایش نزدیکتر سازد و به حمایت او مطمئنّش نماید.

در دوران حرب عالم‌گیر دوم، جنگ به شدّت جریان داشت؛ سربازی از نیروی دریایی در اقیانوس آرام از هم‌رزمان دور افتاد و تماسش را با آنها از دست داد.  هر دم بر شدّت نبرد افزوده می‌شد.  دود و تبادل آتش همه جا ا فرا گرفته بود؛ سرباز دیگر هیچ امیدی به یافتن رفقا نداشت.  تنهای تنها درون جنگل ناآشنا پیش می‌رفت.  صدای سربازان دشمن را می‌شنید که در همان جهت او پیش می‌آمدند.  هر طرف را می‌جست تا پناهگاهی بیابد و خود را از دید دشمن پنهان دارد.  راهی یافت که به سوی تیغهء بلند کوه بالا می‌رفت.  در میانهء راه چند غار درون تخته سنگها و صخره‌ها دیده می‌شد.  به سرعت بالا رفت و به درون یکی از غارها خزید.  اگرچه لحظه‌ای احساس امنیت کرد، امّا متوجّه شد وقتی سربازان دشمن به این بالا بیایند و درون غارها را بجویند، شکی نیست که او را خواهند یافت و در این صورت مرگش حتمی بود.

همچون همهء آدمیان که آخرین پناه و یاورشان را در وجود خدایشان می‌یابند، اندکی صبر کرد و سپس دست به دعا برداشت.  از سویی نمی‌خواست خواست خود را بر ارادهء خدایش ترجیح دهد و از سویی میل به زنده ماندن تمام وجودش را فرا گرفته بود.  پس به خدایش گفت، "خدایا اگر میل تو باشد و ارادهء تو مرا حفظ کن.  تو را دوست دارم و به تو اعتماد می‌کنم. آمین."

دعایش تمام شد.  آرام دراز کشید و گوش فرا داد تا که شاید بفهمد بیرون از غار چه می‌گذرد.  دشمن نزدیک می‌شد.  صدای قدم‌ها و حرف زدن آنها را می‌شنید.  بی‌ایمانی به جانش چنگ انداخت و با خود گفت، "به نظر می‌آید خدا مایل نیست مرا از این تنگنا رهایی بخشد و یا کمکی بکند.  ناگهان عنکبوتی را دید که در مدخل غار شروع به تنیدن تار کرد.  او به صداهایی که هر دم به غار نزدیکتر می‌شد گوش می‌کرد.  در این بین عنکبوت نیز به کار خود مشغول بود.  تاری بعد از تار دیگر تنیده می‌شد.  گویی خونسردی عنکبوت در تنیدن تار سرباز را عصبی می‌کرد.

ناگهان خنده‌اش گرفت.  با خود گفت من دیواری آجری می‌طلبم که مدخل غار را بپوشاند، خدای من تار عنکبوتی را به یاری‌ام می‌فرستد.  خدا هم شوخیش گرفته یا قصد مزاح با من دارد.

دشمن نزدیکتر شد.  در گوشه‌ای تاریک پنهان شده بود و به مدخل غار نگاه می‌کرد.  او می‌توانست آنها را هنگام ورود ببیند، امّا آنها درون تاریکی را نمی‌توانستند با چشمان خود بکاوند.  غارها یکی بعد از دیگری جستجو می‌شد.  عنکبوت نیز به کُندی مشغول تنیدن تار بود.  سربازان به دم غار رسیدند.  سرباز خود را آماده کرد آخرین نفس‌هایش را بکشد.  شکی نبود که دستگیرش خواهند کرد.  امّا، با کمال تعجّب دید سربازان دشمن نگاهی به ورودی غارش انداختند و به حرکت خود ادامه دادند.  ناگهان متوجّه شد که تار عنکبوت در مدخل غار گویی نشان می‌داد مدّتها است کسی وارد این غار نشده است.  سرباز طریق توبه و انابه در پیش گرفت و سر از خجلت فرود آورده خدایش را گفت، "پروردگارا  ببخشای مرا که در دنیای تو تار عنکبوت از دیوار آجری دنیای من محکم‌تر است."

ما نیز چنین هستیم.  هر دم با مشکلی روبرو می‎شویم؛ گاه بزرگ و گاه کوچک.  هنگام مواجهه با دشواری‌ها فراموش می‌کنیم که خدایمان، گاهی به طریقی بس حیرت‌آور و اسرارآمیز، مشکلی در زندگی‌ما را چنان حلّ می‌کند که از شکستی پیروزی می‎سازد و تنگنایی را سبب گشادگی می‌نماید و اسباب اندوه را سبب شادمانی می‌کند.

امّا باید به خاطر داشت که هر آنچه در زندگی ما روی دهد، وقتی خدا را داریم، تار عنکبوتی می‌تواند چون دیواری آجری محافظت نماید.  باور نماییم که همیشه با ما است؛ قدرت عظیمش را می‎بینیم و محبّتی را که به ما دارد.  روز خوبی داشته باشید و بدانید که کسی هست که شما را سخت بزرگ می‌داند و امروز را به فکر شما بوده است.



[1] نگاه کنید به http://www.aariaboom.com/content/view/1372/197

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |