تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

دعا و توکل

 

شاید داستان زندگی همهء ما باشد؛ یعنی وقتی دعا می‌کنیم و خواسته‌های ریز و درشت خود را برای خدا بیان می‌کنیم و بعد  ... امان از این صبر خدا که زود جواب نمی‎دهد و تکلیف ما را روشن نمی‎کند!

ژولیت تامپسون، از احبّای اوّلیهء امریکا، واقعه‌ای را از ایّام اقامت حضرت عبدالبهاء در نیویورک چنین بیان می‌کند:

خانم باکتون از راه رسید ... کودک فقیر بی‌خانمانی از نوع بشر نیز وارد شد ... کودک سر تا پا سیاه بود؛ این طفلک بیچاره صورتی رنگ‌پریده داشت و سیمایی اشک‌آلوده.

من و لوآ در آشپزخانه بودیم.  بیرون آمدم؛ صحنه‌ای را دیدم تحت‌الشّعاع حضرت عبدالبهاء.  مثل همیشه کنار پنجره نشسته بودند.

در یک سو دوشیزه باکتون نشسته بود و در سوی دیگر دخترک بیچارهء محنت‌کشیده.  هنگامی که داستان زندگی‌اش را که به نحو نومیدکننده‌ای غم‌انگیز بود برای هیکل مبارک تعریف می‌کرد، بزرگترین قطرات اشکی که به عمرم دیده بودم از چشمانش بیرون می‌زد.

حضرت عبدالبهاء فرمودند، "محزون مباش، محزون مباش." هیکل مبارک خیلی خیلی آرام بودند ...

دخترک گفت، "سه ساله که برادرم رفته زندان.  خیلی بی‌عدالتی کردند که انداختنش زندان.  تقصیر او نبود؛ دیگران مقصّر بودند که او را تحریک کردند؛ او ضعفیف بود؛ قربونی دیگران شد.  هنوز چهار سال دیگه باید توی زندان بمونه. شوهر خواهرم که تنها نان‌آور ما بود تازه مرده..."

هیکل مبارک فرمودند، "باید به خدا اعتماد کنی؛ باید به او توکّل داشته باشی."

دخترک هق هق کنان گفت، "امّا هر چه بیشتر اعتماد می‎کنم، اوضاع بدتر میشه!"

"هرگز توکّل نکردی؛ هیچوقت اعتماد نداشتی."

"امّا مادرم همیشه زبور داود می‎خونه.  اصلاً سزاوار نیست اینطور خدا ولش کنه! خودم زبور می‌خونم؛ مزمور نود و یک و بیست و سه را هر شب قبل از خواب می‌خونم.  دعا هم می‌کنم."

"دعا کردن که فقط زبور خواندن نیست.  دعا کردن یعنی اعتماد کردن به خدا و در همه چیز تسلیم شدن به او.  باید تسلیم بود و بعد، همه چیز برای تو تغییر خواهد کرد.  خانواده‎ات را دست خدا بسپار.  خواستهء خدا را دوست داشته باش.  کشتی‌های قوی هرگز در دریا مغلوب امواج نمی‌شوند؛ آنها سوار بر موج می‌شوند!  حالا برو کشتی قوی باش نه کشتی شکسته."

(نقل در "حضرت عبدالبهاء" اثر جناب بالیوزی، صفحات 14-213).

 

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |