جوان سرکش
اوّلین باری که به سیلز و کرافتز[1] علاقمند شدم در تابستان سال 73 در 15 سالگی بود. سرگرمی من تهیّه کارتون بود. قصد داشتم آن را به عنوان شغلم اختیار کنم. تابستان آن سال، بعد از خلق چند شخصیت کارتونی، برای اوّلین بار سیلز و کرافتز را در تلویزیون دیدم و از این که جیم سیلز اینقدر شبیه شخصیتی بود که ترسیم کرده بودم، حیرت کردم. همین سبب شد اوّلین جرقّهء علاقهء من روشن شود. از آن به بعد به موسیقی آنها با علاقه و دقّت بیشتر گوش میدادم و طولی نکشید از طرفداران پر و پا قرص آنها شدم. در آن زمان نمیدانستم که آنها بهائی هستند.
من جوان سرکشی بودم و در منزل مشکلات زیادی داشتم. زمستان آن سال، اوضاع تقریباً غیر قابل تحمّل شد؛ بنابراین روز کریسمس از پنجرهء خانهء ویلاییمان که در حومهء سالیناس Salinas کالیفرنیا قرار داشت بالا رفتم و راه خویش را در پیش گرفتم.
به سوی گریت فالز Great Falls در مونتانا، که زادگاهم بود، راندم. بیشتر منسوبینم در آنجا زندگی میکردند و یکی از خالهزادههایم از رفتن من به آنجا و اقامت نزد او استقبال کرده بود. بنابراین با برنامهریزی عجولانه و بیمحابای آدمی بیتجربه، با پولی که از شستن ظرف در طیّ سه ماه اندوخته بودم، موتورسیکلتی خریدم و یک روز بارانی، در حالی که کمتر از 35 دلار در جیب داشتم، حرکت کردم تا حدود 1400 مایل را در سرزمین زمستانی پیش بروم. گربهام، که پشت سرم روی موتورسیکلت بسته بودم، در اوّلین توقّف برای استراحت، فرار را بر قرار ترجیح داد. وقتی به کوهستان سیرا نوادا Sierra Nevada رسیدم باکولاک برف و باران مواجه شدم که حرکتم را بسیار کند کرد. وقتی در موقع ورود به رنو در نوادا وارد رستوران مکدونالد شدم، دیدم فقط 3 دلار برایم باقی مانده است. خوردن برایم کاری تجمّلی شده بود که مجبور بودم مدّتی از آن چشم بپوشم. بعد از یک روز و نیم که در رنو گذراندم، توانستم موتورسیکلتم را مفت و مجّانی، یعنی به قیمت 190 دلار، بفروشم. فقط آنقدر پول گیرم آمد که بلیط اتوبوس تا گریت فالز را تهیّه کنم.
سرما بیست درجه زیر صفر را نشان میداد. وقتی به مقصد رسیدم برف میبارید. قبل از آن که کسی مرا سوار کند، پنج مایل پیاده رفتم. اتومبیل مزبور مرا به خانهء پسرخالهام در تریسی Tracy که پانزده مایل خارج از گریت فالز بود، رساند. او تازه ازدواج کرده و برای ماه عسل به سفر رفته بود. وقتی برگشت متوجّه شد برای من جایی در خانهء او نیست؛ پس نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفتم. وجود من تحمیلی خارج از تحمّل آنها بود؛ پس یکی از دائیها در تریسی از من دعوت کرد نزد او بروم.
در طیّ این مدّت، خواهر بزرگترم در تلاش بود که روحم را نجات دهد و سبب رستگاری من شود. جزوات یکی از فرقههای مسیحی را که خودش در آن موقع پیرو آن بود برایم فرستاد. بعد از روبرو شدن با آن همه سختی و ناراحتی جسمی که بعد از دوران کودکی مملو راحتی و امنیت تحمّل کرده بودم، زندگی درونیام دستخوش آشوب و پریشانی بود. سخت در جستجوی معنای حیات بودم و نومیدانه خدا را جستجو میکردم. تمام جزواتی که خواهرم فرستاد خواندم، امّا بسیاری از جنبههای اعتقادات او مرا راضی نمیکرد. بیشتر آنها به نظر میرسید حرفهای توخالی است که مدّتها است از واقعیت تهی شده است.
صادقانه به خدا ایمان داشتم و میخواستم از او پیروی کنم. امّا نمیدانستم چگونه این کار را انجام دهم. دلسردی و سرخوردگی روز به روز بیشتر میشد تا آن که در نوعی دعا به درگاه خدا به معاملهای با او دست زدم. به او گفتم که مایلم به طریق صحیح، آنطور که ارادهء او است، زندگی کنم؛ امّا اگر او پایین نیاید و به من نگوید که ارادهاش چیست، مجبورم خودم راهم را انتخاب کنم و به روش خودم عمل کنم.
واقعاً باور نداشتم که راهی برای خدا وجود داشته باشد که پایین بیاید و به من بگوید که چه میخواهد. بعد از دعا احساس بهتری پیدا کردم، چون به من جهتی داد تا در آن سمت حرکت کنم. تدریجاً برای خودم دینی شخصی ساختم و آنچه را که باید معتقد باشم و نحوهء زندگی کردنم را تعیین کردم.
مدّت کوتاهی بعد از دعای مزبور، یک شب روی تختخواب دراز کشیده بودم و به رادیو گوش میدادم. مصاحبهء کوتاهی با سیلز و کرافتز پخش شد که آواز "پرندهء زرّینپر"[2] را نیز اجرا کردند و گفتند که این آواز در مورد بهاءالله است. اوّلین باری بود که مطلبی دربارهء امر بهائی میشنیدم. چون خیلی مجذوب سیلز و کرافتز بودم، بلافاصله تحت تأثیر قرار گرفته به امر بهائی علاقمند شدم. با خودم عهد بستم که روزی روزگاری اگر فرصتی دست داد دربارهء امر بهائی تحقیق کنم. تصوّرم چنین بود که برای کسب اطّلاعات بیشتر دربارهء آن باید به هندوستان یا جایی در خاورمیانه سفر کنم.
روز بعد، یک آگهی از رادیو پخش شد که اندکی دربارهء امر توضیح داد و آدرسی را ذکر کرد که برای کسب اطّلاعات بیشتر میشد با آن مکاتبه کرد. بعد از آن که دو بار آن را شنیدم، بالاخره دست به قلم بردم و توانستم نشانی را بنویسم. نامهای نوشتم و جزواتی در معرفی امر، مناجات و دعوتی برای حضور در جلسهء تبلیغی دریافت کردم. شروع به مطالعهء جزوات کردم و دعاها را هم به خاطر سپردم، امّا چون راهم به شهر مزبور بسیار دور بود و شبها هم وسیلهء نقلیه نداشتم، نتوانستم به جلسهء تبلیغی بروم.
در این مدّت جنگی درونی در من آغاز شده بود. متوجّه شدم که دین شخصی من زمینه و شالودهای لرزان داشت، چون در واقع من خیلی ناقص بودم و در موقعیتی قرار نداشتم تعیین کنم حقیقت چیست. نیاز به مرجعی صاحبنظر داشتم که بتوانم به آن اعتماد کنم؛ مرجعی خارج از وجود خودم. به بهاءالله اندیشیدم و این سؤال در ذهنم نقش بست که آیا ممکن است این همان طریق پایین آمدن خدا باشد که به من بگوید چه میخواهد. برای این که تکلیف خودم را به عنوان یک طرفِ معامله با خدا انجام دهم، احساس کردم وظیفهء من است که بیشتر دربارهء امر بهائی تحقیق کنم.
طولی نکشید که مانع حضور در جلسات تبلیغی رفع شد چون همسر دائی من عنوان کرد که موی من زیاد بلند شده و یا باید کوتاهش کنم یا خانهء آنها را ترک کنم. تصمیم گرفتم از خانهء آنها بروم. دائیام در نظر داشت مرا به کالیفرنیا باز گرداند، امّا من مصمّم بودم قبل از آن که مجبور به بازگشت به خانه بشوم در بیابان برهوت بمانم یا بمیرم. دائی دیگرم از من دعوت کرد که نزد او در گریت فالز بمانم و به این طریق مرا از سرگردانی و تنگنا نجات داد. اکنون آنقدر راه برایم نزدیک بود که پیاده به جلسات تبلیغی بروم.
یک ماه از شانزدهمین زادروزم گذشته بود که در اوّلین جلسهء تبلیغی که دقیقاً آن سوی خیابان و روبروی بیمارستان محلّ تولّدم بود، شرکت کردم. روح حاکم بر جلسه مرا سخت تحت تأثیر قرار داد. بسیاری از مطالبی که بهائیان برایم توضیح میدادند همان مطالبی بود که قبلاً به آن میاندیشیدم یا جواب سؤالاتی بود که در ذهن داشتم. بلافاصله دانستم که آنچه را که در جستجویش بودم یافتهام. باز هم چند ماهی به تحقیق عمیقتر گذشت تا بالاخره ایمانم را اعلام کردم. میخواستم اطمینان یابم که بهاءالله واقعا پیامبری از سوی خدا بود و نه صرفاً یکی از افراد خردمند و علاقمند که سعی دارند دنیا را به جای بهتری تبدیل نمایند. وقتی کاملاً یقین کردم، روز نهم مه 1974 به جامعهء حضرت بهاءالله پیوستم. والدینم بعد از آن که دیدند چقدر امر بهائی مرا تغییر داده و متحوّل ساخته، نظری دوستانه نسبت به آن یافتند و هنوز هم مرا تشویق میکنند در خدمت به امر مبارک ساعی و کوشا باشم.
[1] مترجم: Jim (James) Seals (متولّد 17 اکتبر 1941 در سیدنی تگزاس) و Dash (Darrell) Crofts (متولّد 14 اوت 1940 در سیسکو، تگزاس) مجریان دونفره بسیار محبوب راک در دههء 1970 بودند و دو مجموعه پرطرفدار آنها "نسیم تابستانی" و "دختر الماس" بود. اطّلاعات بیشتر را در http://en.wikipedia.org/wiki/Seals_and_Crofts ببینید.
[2] مترجم: شعر مربوط به این آواز را میتوانید در http://www.sealsandcrofts.com/lyricssb.html یا نشانیهای دیگر در اینترنت مانند http://www.bellaonline.com/articles/art27301.asp بیابید. مضمون آن به فارسی چنین است:
آه ای پرندهء زرّینپر، عالم انسان تو را چشم به راه بود تا پر و بال بگشایی و بیایی
ای پرندهء بهشتی، ما ره به خطا برده بودیم و تو را آزردیم
ای پرندهء زرّینپر، بال خویش به ما عطا کن تا در هوای ابهی پرواز کنیم
ما را به آسمان پاکیها ببر که اصل هستی ما است، ای پرندهء زرّینپر
پرندهء زرّینپر به دوردستها پرواز مکن، از ما دور مشو؛ پرندهء زرّینپر پرواز مکن به دوردستها
عطر زندگی را در تو یافتهام؛ تو را دوست دارم تا زمانی که مرگ به سراغم آید
فقط تو را دوست دارم، عاشق توام، فقط تو. حتّی دلیلش را هم نمیدانم
پرندهء زرّینپر به دوردستها پرواز مکن، از ما دور مشو؛ پرندهء زرّینپر پرواز مکن به دوردستها
شیرینی شراب بهشتی تو مرا چون مگسی به سوی تو میکشاند
تو را دوست دارم، فقط تو را، به تو عشق میورزم. نمیدانم از چه روی
هان اینک، پرندهء زرّینپر به دوردستها پرواز مکن، از ما دور مشو؛ پرندهء زرّینپر پرواز مکن به دوردستها
آیا توجّه نکردهای که روزها طولانیتر میشود؟
و آوای روح در همهء ما به جای میماند.
شعاع نور را ندیدهای و خورشید روح که قویتر است؟
و روزی جدید که برای همهء ما در حال طلوع است.
پرندهء زرّینپر به دوردستها پرواز مکن، از ما دور مشو؛ پرندهء زرّینپر پرواز مکن به دوردستها
پرندهء زرّینپر به دوردستها پرواز مکن، از ما دور مشو؛ پرندهء زرّینپر پرواز مکن به دوردستها
شراب دانایی؛ خرد، صلح و عشق از آن ماست
پرندهء زرّینپر به دوردستها پرواز مکن، از ما دور مشو؛ پرندهء زرّینپر پرواز مکن به دوردستها