تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

اشک اندوه و شمع فرشته

اندوه به جان مرد چنگ انداخته بود و رهایش نمی‌کرد.  همسرش جان باخته و به سرای جاودان شتافته بود.  اینک او مانده بود و دخترکی سه ساله که بس دوستش می‎داشت.  از جان برایش عزیزتر بود و از روان گرامی‎تر.  امّا گویی دست سرنوشت با آن بازی‎های غریبش این تنها دلخوشی را نیز برای او روا نمی‏دید و می‎خواست تنها مایهء شادمانی را نیز از او بگیرد.

دخترک بیمار شد؛ بیماری جانکاه رنگ سرخش سیمایش را که به شادابی گلهای بهاران بود، به زردی برگهای پاییزی تبدیل کرد.  به بستر افتاد، رمق از جانش برفت و همچون برف تموز آب می‎شد.  مرد بسیار کوشید؛ پزشکان را بدید؛ دست به دعا برداشت؛ دار و ندارش را خرج کرد تا که شاید رمق رفته را به تن نحیف دخترش باز گرداند؛ سودی نداشت.  دست به دامن آفرینندهء مهربار شد و خدای را به التماس نشست که، "بار خدایا این واپسین امید زندگی‎ام را از من جدا نکن؛ تو که یار و یاور زندگی‎ام را بردی؛ این یکی را برای من بگذار."  امّا ارادهء خدا بر امر دیگری تعلّق گرفته بود.  دخترک مُرد.  جسد بی‌جانش را، پدر غمزده، مبهوت و ناباورانه می‎نگریست.  به خاکش سپرد، چه که از خاک برخاسته بود و روانش را نظاره کرد که به بلندای آسمان پرواز کرد، چه که جایگاهش آنجا بود.

مرد، اینک تنها و بی همدم، زندگی را پوچ یافت و به کنجی نشسته و زانوی غم به بغل گرفت.  در به روی آشنا و بیگانه ببست و از کار و تلاش دست کشید.  تنها انیس و ندیم او غم بود که در کنج دلش لانه کرده بود و او را رها نمی‎ساخت.  دوستانش سخت کوشیدند تا او را به زندگی عادّی باز گردانند؛ امّا سودی نداشت و او همچنان گوشهء عزلت را گرفته و از دیدار همگان دست شسته و به اندوه خویش خو کرده بود.

شبی، خواب او را در ربود.  زیبایی بهشت را دید و انبوه فرشتگان را که هر یک شمعی در دست داشتند و به سوی سرای بزرگی رهسپار.  شمع‎ها روشن و نورافشان؛ امّا در آن میان شمعی خاموش بود؛ نیک نگریست؛ دخترکش را دید که آن شمع خاموش را در دست دارد و اندوهناک است که چرا شمعش روشن نیست.  نگران شد.  دخترکش را پرسید، "از چه روی همه شمع‌ها روشن است و شمع تو خاموش؟"  دخترک نگاهی پرمعنا به پدر انداخت و گفت، "هر زمان که روشنش کنم، اشکهای تو خاموشش سازد؛ دیگربار روشنش کنم، آه سردی که از بن دل برمی‎کشی به آنی روشنایی‎اش را بگیرد و خاموشی را چیره سازد؛ دیگربار روشنش کنم، سرمای دل و جانت گرمایش را بگیرد و شعله‌اش را منجمد سازد.  پدر، لبخند تو به لب من خنده آوَرَد و چون غمگین شوی، شادی از روان من نیز می‎گریزد."

مرد بیدار شد و در حیرت بماند که ناخشنودی او از ارادهء خدایش اینگونه در روان کودکش اثر گذاشته و او را در جهان ناپیدا انیس غم و اندوه ساخته و روشنایی شمعش را از او بازستانده است.  پس غبار غم از چهره زدود و اشکها را فرمان داد تا دیگر فرو نریزند و لانهء قلب را از غم بروفت و رضای خدایش را همراه با مهری بی‎کران به او جایگزین ساخت و زندگی عادّی را دیگربار آغاز نمود.

جمعه بیستم دی 1387 |

 

دیدار با حضرت عبدالبهاء



دیدار با حضرت عبدالبهاء

سال 1931 بود؛ مهاجر پاریس بودم؛ محلّ سکونتم هتلی بود  که در اطاقی از آن تنها می‎زیستم.  ده سال از صعود حضرت عبدالبهاء و بیست سال از تاریخ سفرشان به این شهر می‌گذشت.  در شهر پاریس مهاجری دیگر نیز بود که او نیز تنها می‌زیست.  نامش را نمی‌برم؛ بگذارید به عنوان "خانم س" از او یاد کنم.

شب از نیمه گذشته بود.  خوابیده بودم.  حضرت عبدالبهاء به خوابم آمد و فرمود، " ایندیا، برخیز؛ همین الآن برخیز، برو نزد خانم س؛  برایش بغلی گل ببر و قدری پول. بیش از این سفارش نکنم.  کار را به تأخیر نینداز."

بیدار شدم؛ بلافاصله برخاستم و آماده شدم که از هتل خارج شوم.  موقعی که در مقابل آینه موهایم را شانه می‌کردم هنوز برق شادمانی و اثرات دیدار مولایم را در سیمایم می‌دیدم.  به کارمند هتل زنگ زدم که برایم تاکسی خبر کند.  ساعت نزدیک پنج بامداد بود و حرکتم شاید قدری حیرت‌آور.


ادامه مطلب

شنبه هفتم دی 1387 |

 

خدا و عنکبوت

 شاید این داستان تخیّلی باشد یا برگرفته از حکایت هجرت محمّدی باشد که سه روز در غاری با ابوبکر مسکن گزید و ابوبکر "یار غار" لقب گرفت[1] و عنکبوتی تاری بر دهانهء غار تنید و بقیه داستان؛ امّا در این داستان نیز درسی نهفته است که می‌تواند آدمی را به خدایش نزدیکتر سازد و به حمایت او مطمئنّش نماید.

در دوران حرب عالم‌گیر دوم، جنگ به شدّت جریان داشت؛ سربازی از نیروی دریایی در اقیانوس آرام از هم‌رزمان دور افتاد و تماسش را با آنها از دست داد.  هر دم بر شدّت نبرد افزوده می‌شد.  دود و تبادل آتش همه جا ا فرا گرفته بود؛ سرباز دیگر هیچ امیدی به یافتن رفقا نداشت.  تنهای تنها درون جنگل ناآشنا پیش می‌رفت.  صدای سربازان دشمن را می‌شنید که در همان جهت او پیش می‌آمدند.  هر طرف را می‌جست تا پناهگاهی بیابد و خود را از دید دشمن پنهان دارد.  راهی یافت که به سوی تیغهء بلند کوه بالا می‌رفت.  در میانهء راه چند غار درون تخته سنگها و صخره‌ها دیده می‌شد.  به سرعت بالا رفت و به درون یکی از غارها خزید.  اگرچه لحظه‌ای احساس امنیت کرد، امّا متوجّه شد وقتی سربازان دشمن به این بالا بیایند و درون غارها را بجویند، شکی نیست که او را خواهند یافت و در این صورت مرگش حتمی بود.

همچون همهء آدمیان که آخرین پناه و یاورشان را در وجود خدایشان می‌یابند، اندکی صبر کرد و سپس دست به دعا برداشت.  از سویی نمی‌خواست خواست خود را بر ارادهء خدایش ترجیح دهد و از سویی میل به زنده ماندن تمام وجودش را فرا گرفته بود.  پس به خدایش گفت، "خدایا اگر میل تو باشد و ارادهء تو مرا حفظ کن.  تو را دوست دارم و به تو اعتماد می‌کنم. آمین."


ادامه مطلب

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 

دعا و توکل

 

شاید داستان زندگی همهء ما باشد؛ یعنی وقتی دعا می‌کنیم و خواسته‌های ریز و درشت خود را برای خدا بیان می‌کنیم و بعد  ... امان از این صبر خدا که زود جواب نمی‎دهد و تکلیف ما را روشن نمی‎کند!

ژولیت تامپسون، از احبّای اوّلیهء امریکا، واقعه‌ای را از ایّام اقامت حضرت عبدالبهاء در نیویورک چنین بیان می‌کند:

خانم باکتون از راه رسید ... کودک فقیر بی‌خانمانی از نوع بشر نیز وارد شد ... کودک سر تا پا سیاه بود؛ این طفلک بیچاره صورتی رنگ‌پریده داشت و سیمایی اشک‌آلوده.

من و لوآ در آشپزخانه بودیم.  بیرون آمدم؛ صحنه‌ای را دیدم تحت‌الشّعاع حضرت عبدالبهاء.  مثل همیشه کنار پنجره نشسته بودند.

در یک سو دوشیزه باکتون نشسته بود و در سوی دیگر دخترک بیچارهء محنت‌کشیده.  هنگامی که داستان زندگی‌اش را که به نحو نومیدکننده‌ای غم‌انگیز بود برای هیکل مبارک تعریف می‌کرد، بزرگترین قطرات اشکی که به عمرم دیده بودم از چشمانش بیرون می‌زد.

حضرت عبدالبهاء فرمودند، "محزون مباش، محزون مباش." هیکل مبارک خیلی خیلی آرام بودند ...

دخترک گفت، "سه ساله که برادرم رفته زندان.  خیلی بی‌عدالتی کردند که انداختنش زندان.  تقصیر او نبود؛ دیگران مقصّر بودند که او را تحریک کردند؛ او ضعفیف بود؛ قربونی دیگران شد.  هنوز چهار سال دیگه باید توی زندان بمونه. شوهر خواهرم که تنها نان‌آور ما بود تازه مرده..."

هیکل مبارک فرمودند، "باید به خدا اعتماد کنی؛ باید به او توکّل داشته باشی."

دخترک هق هق کنان گفت، "امّا هر چه بیشتر اعتماد می‎کنم، اوضاع بدتر میشه!"

"هرگز توکّل نکردی؛ هیچوقت اعتماد نداشتی."

"امّا مادرم همیشه زبور داود می‎خونه.  اصلاً سزاوار نیست اینطور خدا ولش کنه! خودم زبور می‌خونم؛ مزمور نود و یک و بیست و سه را هر شب قبل از خواب می‌خونم.  دعا هم می‌کنم."

"دعا کردن که فقط زبور خواندن نیست.  دعا کردن یعنی اعتماد کردن به خدا و در همه چیز تسلیم شدن به او.  باید تسلیم بود و بعد، همه چیز برای تو تغییر خواهد کرد.  خانواده‎ات را دست خدا بسپار.  خواستهء خدا را دوست داشته باش.  کشتی‌های قوی هرگز در دریا مغلوب امواج نمی‌شوند؛ آنها سوار بر موج می‌شوند!  حالا برو کشتی قوی باش نه کشتی شکسته."

(نقل در "حضرت عبدالبهاء" اثر جناب بالیوزی، صفحات 14-213).

 

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 

57 سنت!!! ( داستان های ماندگار )

يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که اشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...


ادامه مطلب

جمعه یکم آذر 1387 |

 

باز هم داستانی دیگر از آمیختن عشق , اضطراب و حقیقت ....

تاج روحانی

در کالج اطاقی داشتم؛ هم‌اطاقی‌ام از روحانیت زیادی برخوردار بود؛ ما خیلی با هم صمیمی بودیم.  یک شب مرا به جلسهء تبلیغی برد. تا آن موقع کوچکترین اطّلاعی نداشتم که او بهائی است یا اصلاً امر بهائی چیست.  امّا از بخت بد، اوّلین مواجههء من با امر بهائی فوق‌العاده منفی بود.  کسانی که جلسهء تبلیغی را اداره می‌کردند برخوردی بسیار خصمانه داشتند و، در نظر من اینطور جلوه کرد که، افرادی متعصّب و خشک‌مغز بودند.  تقریباً با هر کسی که در جلسه بود دعوا داشتند و بحث و استدلالشان با خشونت همراه بود. حتّی با دیگر بهائیان هم رفتار خوبی نداشتند.  بعدها فهمیدم که افکارشان و اعمالشان سبب شده که در زمرهء ناقضین عهد و پیمان قرار گیرند و از جامعه بیرون روند.  در آن زمان، فقط این را می‌دانستم که به هر آنچه که به آنها یا امر بهائی مربوط می‌شد ابداً تمایلی نداشتم.

یک سال از این ماجرا گذشت.  هر وقت کسی اسمی از امر بهائی به میان می‌آورد، بلافاصله دریچه‌های ذهن من بسته می‌شد و از هر گونه بحث و مذاکره‌ای در این مورد خودداری می‌کردم، یا حدّاکثر می‌گفتم که اینها هم مثل پیروان سایر ادیان افرادی کوته‌فکر و تنگ‌نظرند.  طفلک هم‌اطاقی صبور و بردبار من به بحث دربارهء اصول امر بهائی ادامه داد امّا اسمی از منبع این اصول به میان نمی‌آورد. هر آنچه این دختر شکیبا مطرح می‌کرد، من تأیید می‌کردم بدون این که متوجّه باشم به طور خصوصی از چیزی حمایت می‌کنم که در جمع‌های عمومی به شدّت با آن مخالفت می‌کنم.

یک شب خوابی دیدم ...


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

 

از ایمان یکی از دوستانمان بشنویم

جوان سرکش

اوّلین باری که به سیلز و کرافتز[1] علاقمند شدم در تابستان سال 73 در 15 سالگی بود. سرگرمی من تهیّه کارتون بود.  قصد داشتم آن را به عنوان شغلم اختیار کنم.  تابستان آن سال، بعد از خلق چند شخصیت کارتونی، برای اوّلین بار سیلز و کرافتز را در تلویزیون دیدم و از این که جیم سیلز اینقدر شبیه شخصیتی بود که ترسیم کرده بودم، حیرت کردم.  همین سبب شد اوّلین جرقّهء علاقهء من روشن شود.  از آن به بعد به موسیقی آنها با علاقه و دقّت بیشتر گوش می‌دادم و طولی نکشید از طرفداران پر و پا قرص آنها شدم.  در آن زمان نمی‌دانستم که آنها بهائی هستند.

من جوان سرکشی بودم و در منزل مشکلات زیادی داشتم.  زمستان آن سال، اوضاع تقریباً غیر قابل تحمّل شد؛ بنابراین روز کریسمس از پنجرهء خانهء ویلایی‌مان که در حومهء سالیناس Salinas کالیفرنیا قرار داشت بالا رفتم و راه خویش را در پیش گرفتم.....


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

 

باز هم عشق ...

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کنيم.

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

 

انتخاب مسیر زندگی

انتخاب مسير زندگي هميشه آسان نيست،ممكن است ندايي ما را به سوي كسب فضائل فرا خواند و ندائي به همان قدرت نيز سعي كند ما را در درجات پائين نگه دارد. در اينجا داستان عقابي ذكر مي شود كه ندايي صحيح را شنيد.

بر سر كوه بلندي آشيانه اي بود كه چند تخم بزرگ عقاب در آن قرار داشت. يكروز بادي قوي آشيانه را لرزاند و يك تخم به پائين كوه غلطيد و در مزرعه اي قرار گرفت. مرغ هاي ساكن آن مزرعه حس كردند كه بايد از اين هدية آسماني مراقبت كنند.بنا براين از مرغ پيري خواستند كه براي مدًتي روي آن تخم بنشيند. او نيز موافقت كرد.

اين براي مرغ اصلاً كار آسان و راحتي نبود،امٌا مراقبت و حرارت وجود مرغ كار خود را كرد.و عاقبت تخم شكست و يك عقاب متولد شد.بدبختانه با وجودي كه او عقاب بود به عنوان يك مرغ پرورش مي يافت و غم انگيز ترين قسمت اين بود كه خود او نيز باور داشت كه چيزي بيش از يك مرغ نيست.اما روحش هنوز در آرزوي چيز ديگري بود.گاه گاهي خصوصاً در صبح هاي آفتابي و روشن او به بالا نگاه مي كرد و عقابها را در آسمان مي ديد.چقدر دلش مي خواست كه مانند آن پرندگان پرواز كند. امٌا هر وقت اين را به مرغ ها مي گفت،مرغ ها مسخره اش مي كردند و قد قد كنان مي گفتند :مرغي كه مي خواهد پرواز كند!

تا آنكه يكروز عقابي كه احتمالاً خواهر يا برادرش بود ، به سمت مزرعة آنها پائين آمد و فرياد كنان به او گفت:تو چرا اين پائين هستي و با ما پرواز نمي كني؟!

او پاسخ داد: من مرغم نمي توانم پرواز كنم.

عقاب جواب داد: البته كه مي تواني. تو مثل من عقاب هستي.به بال هايت نگاه كن ، آيا اين بال ها ، بال هاي يك مرغ هستند؟!

او با ناراحتي پاسخ داد: امّا من نمي توانم پرواز كنم.

عقاب گفت: تو مي تواني. به من نگاه كن و همين كار را انجام بده.

و بدين ترتيب با دو دلي و ترديد ، عقاب ما براي اولين بار بال هاي قويش را گشود . به زودي عليرغم تعجّب بسيار ، خود را پرواز كنان در آسمان يافت.

دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

 

داستانی از حقایق...

آنکه شنید ، آنکه نشنید...

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت....


ادامه مطلب

یکشنبه هفتم مهر 1387 |