تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

 

                                                                  هُو اللّه

   ای خداوند مهربان به فرياد بيچارگان برس ای پاک يزدان بر اين اطفال يتيم رحم فرما ای خداوند بی نياز

اين سيل شديد را قطع کن ای خالق جهانيان اين آتش افروخته را خاموش کن ای داد رس به فرياد يتيمان

برس ای داور حقيقی مادران جگر خون را تسلّی ده ای رحمان رحيم بر چشم گريان و دل سوزان پدران

رحم نما اين طوفان را ساکت کن و اين جنگ جهانگير را به صلح و آشتی مبدّل فرما توئی بينا و شنوا . 

                                                                                                                 ع ع

یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

 

مطلع کتاب مستطاب ایقان

    جوهر اين باب آنکه سالکين سبيل ايمان و طالبين کؤوس ايقان بايد نفوس خود را از جميع شئونات

عرضيّه پاک و مقدّس نمايند، يعنی گوش را از استماع اقوال و قلب را ازظنونات متعلّقه به سُبُحات جلال و

روح را از تعلّق به اسباب ظاهره و چشم را از ملاحظه کلمات فانيه  و متوکّلين علی اللّه و متوسّلين اليه

سالک شوند تا آنکه قابل تجلّيات اشراقات شموس علم و عرفان الهی و محلّ ظهورات فيوضات غيب

نامتناهی گردند . زيرا اگر عبد بخواهد اقوال و اعمال و افعال عباد را از عالِم و جاهل ميزان معرفت حقّ و

اوليای او قرار دهد هرگز به رضوان معرفت ربّ العزّه داخل نشود و به سر منزل بقا نرسد و از جام قُرب و رضا

مرزوق نگردد.

یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

 

 

                                          (ای پسر روح )

هر طيری را نظر بر آشيان است و هر بلبلی را مقصود جمال گل مگر طيور افئده عباد که بتراب فانی قانع

شده از آشيان باقی دور مانده‌اندو بگِلهای بعد توجّه نموده از گُلهای قرب محروم گشته‌اند * زهی حيرت و

حسرت و افسوس و دريغ که بابريقی از امواج رفيق اعلی گذشته‌اند و از افق ابهی دور مانده‌اند *

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

 

 حضرت موجود ميفرمايد :

     انسان را بمثابه معدن که دارای احجار کريمه است مشاهده نما . بتربيت ، جواهر آن بعرصه شهود

آيد و عالم انسانی از آن منتفع گردد ....

و نیز می فرمایند :

انسان طلسم اعظم است و لکن عدم تربيت او را از آنچه با اوست محروم نموده . بيک کلمه خلق

فرمود بکلمه اخری بمقام تعليم هدايت نمود و بکلمه ديگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود .

 

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 

دعا کنیم...

 

                                                                هواللّه

  ای خداوند ، اين کنيز مستمند را در ملکوت خويش قبول نما و بفيض ابدی محظوظ فرما جام عشق بنوشان و نور عرفان بخش در چشمه ايّوب غوطه ده و از محن و آلام اخلاق بشری شفا بخش پرتوی ازصفات خويش مبذول فرما آسمانی کن ربّانی نما نفثات روح القدس بدَم بروح وحدت عالم انسانی زنده نما لسان ناطق ده قلب فارغ  بخش و برهان الهام کن و سبب هدايت نفوس فرما .

توئی مقتدر و توانا و توئی کريم و رحيم و دانا   ع ع

 

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 

اشک اندوه و شمع فرشته

اندوه به جان مرد چنگ انداخته بود و رهایش نمی‌کرد.  همسرش جان باخته و به سرای جاودان شتافته بود.  اینک او مانده بود و دخترکی سه ساله که بس دوستش می‎داشت.  از جان برایش عزیزتر بود و از روان گرامی‎تر.  امّا گویی دست سرنوشت با آن بازی‎های غریبش این تنها دلخوشی را نیز برای او روا نمی‏دید و می‎خواست تنها مایهء شادمانی را نیز از او بگیرد.

دخترک بیمار شد؛ بیماری جانکاه رنگ سرخش سیمایش را که به شادابی گلهای بهاران بود، به زردی برگهای پاییزی تبدیل کرد.  به بستر افتاد، رمق از جانش برفت و همچون برف تموز آب می‎شد.  مرد بسیار کوشید؛ پزشکان را بدید؛ دست به دعا برداشت؛ دار و ندارش را خرج کرد تا که شاید رمق رفته را به تن نحیف دخترش باز گرداند؛ سودی نداشت.  دست به دامن آفرینندهء مهربار شد و خدای را به التماس نشست که، "بار خدایا این واپسین امید زندگی‎ام را از من جدا نکن؛ تو که یار و یاور زندگی‎ام را بردی؛ این یکی را برای من بگذار."  امّا ارادهء خدا بر امر دیگری تعلّق گرفته بود.  دخترک مُرد.  جسد بی‌جانش را، پدر غمزده، مبهوت و ناباورانه می‎نگریست.  به خاکش سپرد، چه که از خاک برخاسته بود و روانش را نظاره کرد که به بلندای آسمان پرواز کرد، چه که جایگاهش آنجا بود.

مرد، اینک تنها و بی همدم، زندگی را پوچ یافت و به کنجی نشسته و زانوی غم به بغل گرفت.  در به روی آشنا و بیگانه ببست و از کار و تلاش دست کشید.  تنها انیس و ندیم او غم بود که در کنج دلش لانه کرده بود و او را رها نمی‎ساخت.  دوستانش سخت کوشیدند تا او را به زندگی عادّی باز گردانند؛ امّا سودی نداشت و او همچنان گوشهء عزلت را گرفته و از دیدار همگان دست شسته و به اندوه خویش خو کرده بود.

شبی، خواب او را در ربود.  زیبایی بهشت را دید و انبوه فرشتگان را که هر یک شمعی در دست داشتند و به سوی سرای بزرگی رهسپار.  شمع‎ها روشن و نورافشان؛ امّا در آن میان شمعی خاموش بود؛ نیک نگریست؛ دخترکش را دید که آن شمع خاموش را در دست دارد و اندوهناک است که چرا شمعش روشن نیست.  نگران شد.  دخترکش را پرسید، "از چه روی همه شمع‌ها روشن است و شمع تو خاموش؟"  دخترک نگاهی پرمعنا به پدر انداخت و گفت، "هر زمان که روشنش کنم، اشکهای تو خاموشش سازد؛ دیگربار روشنش کنم، آه سردی که از بن دل برمی‎کشی به آنی روشنایی‎اش را بگیرد و خاموشی را چیره سازد؛ دیگربار روشنش کنم، سرمای دل و جانت گرمایش را بگیرد و شعله‌اش را منجمد سازد.  پدر، لبخند تو به لب من خنده آوَرَد و چون غمگین شوی، شادی از روان من نیز می‎گریزد."

مرد بیدار شد و در حیرت بماند که ناخشنودی او از ارادهء خدایش اینگونه در روان کودکش اثر گذاشته و او را در جهان ناپیدا انیس غم و اندوه ساخته و روشنایی شمعش را از او بازستانده است.  پس غبار غم از چهره زدود و اشکها را فرمان داد تا دیگر فرو نریزند و لانهء قلب را از غم بروفت و رضای خدایش را همراه با مهری بی‎کران به او جایگزین ساخت و زندگی عادّی را دیگربار آغاز نمود.

جمعه بیستم دی 1387 |

 

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

به یاد بزرگمردی ایرانی در یادواره ای جاودان

 سه شنبه ٢٩ نوامبر ١٩٢١، نُه نفر از بزرگان فلسطین در سوگ حضرت عبدالبهاء، جانشین بنیانگذار آئین بهائی، سخنانی ایراد داشتند که باعث افتخار ایران و هر ایرانی است. ایشان که از سنین کودکی به همراه پدر از ایران تبعید شد، روز ٢٨ نوامبر ١٩٢١ در شهر حیفا، فلسطین، دنیای خاک را بدرود گفت که در یادواره اش حدوداً ده هزار نفر حضور داشتند. سالروز صعود آن حضرت را به تمامی بهائیان جهان تسلیت میگویم.

سخنران اوّل، یوسف ‏الخطیب، خطیب مشهور مسلمان، از جمله گفت: هر روز کاروان درگذشتگان از برابر شما می‏گذرد و شما اعتناء نمی‏کنید، پس امروز برای که اشک می‏ریزید؟ آیا برای کسی گریه می‏کنید که دیروز بزرگ بود و امروز با درگذشتش بزرگ‌تر است؟ برای کسی که به جهان جاودان شتافته اشک نباید ریخت. گریه کنید برای فقدان مظهر فضل و ادب! برای خود اشک بریزید که زیان کننده شمائید. کسی را که از دست داده‏اید، فقط از دیدگان پنهان شده امّا در ملکوت جاودان ابدیّت یافته است. اشک بریزید برای کسی که مدت هشتاد سال برای شما اشک ریخت. از کدام خصلت بزرگ او یاد کنم؟ خصائل نیک او چنان فراوان بود که نه به گفتار در آید نه به شمارش. کافی است بگویم که او در هر قلبی اثری والا و در هر زبانی کلامی زیبا بر جای نهاد. کسی که چنین خاطره پر شکوهی بر جای نهاده نمرده است.


ادامه مطلب

جمعه بیستم دی 1387 |

 

دیدار با حضرت عبدالبهاء



دیدار با حضرت عبدالبهاء

سال 1931 بود؛ مهاجر پاریس بودم؛ محلّ سکونتم هتلی بود  که در اطاقی از آن تنها می‎زیستم.  ده سال از صعود حضرت عبدالبهاء و بیست سال از تاریخ سفرشان به این شهر می‌گذشت.  در شهر پاریس مهاجری دیگر نیز بود که او نیز تنها می‌زیست.  نامش را نمی‌برم؛ بگذارید به عنوان "خانم س" از او یاد کنم.

شب از نیمه گذشته بود.  خوابیده بودم.  حضرت عبدالبهاء به خوابم آمد و فرمود، " ایندیا، برخیز؛ همین الآن برخیز، برو نزد خانم س؛  برایش بغلی گل ببر و قدری پول. بیش از این سفارش نکنم.  کار را به تأخیر نینداز."

بیدار شدم؛ بلافاصله برخاستم و آماده شدم که از هتل خارج شوم.  موقعی که در مقابل آینه موهایم را شانه می‌کردم هنوز برق شادمانی و اثرات دیدار مولایم را در سیمایم می‌دیدم.  به کارمند هتل زنگ زدم که برایم تاکسی خبر کند.  ساعت نزدیک پنج بامداد بود و حرکتم شاید قدری حیرت‌آور.


ادامه مطلب

شنبه هفتم دی 1387 |

 

مونولوگِ " عشق "

مرغ عشق شبي به سراغ دل آمده بود

و آواز هستي مي خواند .

 از او پرسيدم : چه ديده اي كـه چنين مستي ؟

 نگاهي به صورتم انداخت و گفت : خانه اي امن يافته ام .

 بـا تعجب پرسيدم : كدام خانه ؟

 جواب داد : قلبِ عاشقت را مي گويم .

 گفتم : لانهء قبلي ات چه شد كه اينجا آمده اي ؟ آيا آنجا را خراب

كرده اند و يا خودت از آنجا گريختي ؟

 با غرور چرخي زد و آرام در كنارم نشست و با صدائي مهربان

پاسخ داد :

 اي جوانِ عاشق ؛ چه نشسته اي كه من در قلب هاي عاشق

لانه داشته ام كه صاحبان آنها چنان از عشق اوج گرفتند كه من

ديگر نتوانستم به آنها برسم . گفتم : قصهء عاشقي آنها را برايم بگو ،

 مي خواهم بدانم . لبخندي از رضايت زد و پرسيد :

 

 


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

 

ه گزارش خبر گزاری ایرنا

حظیرة القدس  بهاییان در تهران دچار آتش سوزی شد 
 

http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=259463

 

سالن آمفي تئاتر حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي در خیابان حافظ‌،

 بین سمیه و طالقانی امروز ( پنجشنبه ) دچار حریق شد .  

ساختمان کنونی حوزه هنری با  مساحتی بیش از ۲۰۰۰ متر مربع و

معماری سنتی‌، تا پیش از انقلاب اسلامی، " حظیرة القدس " یا

" عبادتگاه "  بهاییان بود . 

به گزارش خبرنگار ايرنا، ماموران ايستگاه 108 آتش نشاني تهران با

 حضور در محل و تلاش نيم ساعته موفق به مهار حريق شدند
اين حادثه هيچ گونه تلفاتي جاني نداشت .

حظیرة القدس یا بهشت‌، عبادتگاه بهاییان در تهران‌، به صورت کاخی

 با شکوه  با معماری قاجاریه ، با آینه کاری و کاشی کاری‌های

سنتی‌، در میان محوطه سرسبزی ساخته شده است . بنای دو

طبقه به صورت تالار ساخته شده که متشکل از سقف‌های بلند و

 گچ‌کاری‌های زیبا است .

پس از انقلاب اسلامی این ساختمان مصادره شد و بوسیله هنرمندان

 انقلابی و مسلمانی مثل  مرتضی آوینی‌، محسن مخملباف و بسیاری

 دیگر به  مکانی برای هنر انقلاب اسلامی تبدیل شد.

   بهایی به پیروان آیین بهایی گفته می‌شود که در سراسر جهان بیش

 از هشت میلیون  پیرو دارد.

 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

 

خدا و عنکبوت

 شاید این داستان تخیّلی باشد یا برگرفته از حکایت هجرت محمّدی باشد که سه روز در غاری با ابوبکر مسکن گزید و ابوبکر "یار غار" لقب گرفت[1] و عنکبوتی تاری بر دهانهء غار تنید و بقیه داستان؛ امّا در این داستان نیز درسی نهفته است که می‌تواند آدمی را به خدایش نزدیکتر سازد و به حمایت او مطمئنّش نماید.

در دوران حرب عالم‌گیر دوم، جنگ به شدّت جریان داشت؛ سربازی از نیروی دریایی در اقیانوس آرام از هم‌رزمان دور افتاد و تماسش را با آنها از دست داد.  هر دم بر شدّت نبرد افزوده می‌شد.  دود و تبادل آتش همه جا ا فرا گرفته بود؛ سرباز دیگر هیچ امیدی به یافتن رفقا نداشت.  تنهای تنها درون جنگل ناآشنا پیش می‌رفت.  صدای سربازان دشمن را می‌شنید که در همان جهت او پیش می‌آمدند.  هر طرف را می‌جست تا پناهگاهی بیابد و خود را از دید دشمن پنهان دارد.  راهی یافت که به سوی تیغهء بلند کوه بالا می‌رفت.  در میانهء راه چند غار درون تخته سنگها و صخره‌ها دیده می‌شد.  به سرعت بالا رفت و به درون یکی از غارها خزید.  اگرچه لحظه‌ای احساس امنیت کرد، امّا متوجّه شد وقتی سربازان دشمن به این بالا بیایند و درون غارها را بجویند، شکی نیست که او را خواهند یافت و در این صورت مرگش حتمی بود.

همچون همهء آدمیان که آخرین پناه و یاورشان را در وجود خدایشان می‌یابند، اندکی صبر کرد و سپس دست به دعا برداشت.  از سویی نمی‌خواست خواست خود را بر ارادهء خدایش ترجیح دهد و از سویی میل به زنده ماندن تمام وجودش را فرا گرفته بود.  پس به خدایش گفت، "خدایا اگر میل تو باشد و ارادهء تو مرا حفظ کن.  تو را دوست دارم و به تو اعتماد می‌کنم. آمین."


ادامه مطلب

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 

دعا و توکل

 

شاید داستان زندگی همهء ما باشد؛ یعنی وقتی دعا می‌کنیم و خواسته‌های ریز و درشت خود را برای خدا بیان می‌کنیم و بعد  ... امان از این صبر خدا که زود جواب نمی‎دهد و تکلیف ما را روشن نمی‎کند!

ژولیت تامپسون، از احبّای اوّلیهء امریکا، واقعه‌ای را از ایّام اقامت حضرت عبدالبهاء در نیویورک چنین بیان می‌کند:

خانم باکتون از راه رسید ... کودک فقیر بی‌خانمانی از نوع بشر نیز وارد شد ... کودک سر تا پا سیاه بود؛ این طفلک بیچاره صورتی رنگ‌پریده داشت و سیمایی اشک‌آلوده.

من و لوآ در آشپزخانه بودیم.  بیرون آمدم؛ صحنه‌ای را دیدم تحت‌الشّعاع حضرت عبدالبهاء.  مثل همیشه کنار پنجره نشسته بودند.

در یک سو دوشیزه باکتون نشسته بود و در سوی دیگر دخترک بیچارهء محنت‌کشیده.  هنگامی که داستان زندگی‌اش را که به نحو نومیدکننده‌ای غم‌انگیز بود برای هیکل مبارک تعریف می‌کرد، بزرگترین قطرات اشکی که به عمرم دیده بودم از چشمانش بیرون می‌زد.

حضرت عبدالبهاء فرمودند، "محزون مباش، محزون مباش." هیکل مبارک خیلی خیلی آرام بودند ...

دخترک گفت، "سه ساله که برادرم رفته زندان.  خیلی بی‌عدالتی کردند که انداختنش زندان.  تقصیر او نبود؛ دیگران مقصّر بودند که او را تحریک کردند؛ او ضعفیف بود؛ قربونی دیگران شد.  هنوز چهار سال دیگه باید توی زندان بمونه. شوهر خواهرم که تنها نان‌آور ما بود تازه مرده..."

هیکل مبارک فرمودند، "باید به خدا اعتماد کنی؛ باید به او توکّل داشته باشی."

دخترک هق هق کنان گفت، "امّا هر چه بیشتر اعتماد می‎کنم، اوضاع بدتر میشه!"

"هرگز توکّل نکردی؛ هیچوقت اعتماد نداشتی."

"امّا مادرم همیشه زبور داود می‎خونه.  اصلاً سزاوار نیست اینطور خدا ولش کنه! خودم زبور می‌خونم؛ مزمور نود و یک و بیست و سه را هر شب قبل از خواب می‌خونم.  دعا هم می‌کنم."

"دعا کردن که فقط زبور خواندن نیست.  دعا کردن یعنی اعتماد کردن به خدا و در همه چیز تسلیم شدن به او.  باید تسلیم بود و بعد، همه چیز برای تو تغییر خواهد کرد.  خانواده‎ات را دست خدا بسپار.  خواستهء خدا را دوست داشته باش.  کشتی‌های قوی هرگز در دریا مغلوب امواج نمی‌شوند؛ آنها سوار بر موج می‌شوند!  حالا برو کشتی قوی باش نه کشتی شکسته."

(نقل در "حضرت عبدالبهاء" اثر جناب بالیوزی، صفحات 14-213).

 

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 

 

حضرت عبدالبهاء مي فرمايند :

" قبل از هر امري مهياي فدا كردن زندگي خود براي ديگران و ترجيح دادن سعادت و رفاه ديگران بر رفاه خويش باشيد. روابطي خلق كنيد كه هيچ امري قادر به متزلزل كردن آن نباشد. جمعي را ايجاد كنيد كه هيچ امري قادر به متلاشي كردنش نباشد. داراي ذهني باشيد كه ابداً در كسب كمالات توقف نشناسد و هيچ امري آن را نابود نكند. اگر محبت وجود نداشت از حقيقت چه باقي مي ماند ؟ نار عشق الهي است كه انسان را بر حيوان تفوق مي بخشد. اين قوه متعاليه را كه جميع ترقيات در عالم به واسطه آن حاصل مي شود تقويت كنيد. "    

سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |

 

57 سنت!!! ( داستان های ماندگار )

يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که اشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...


ادامه مطلب

جمعه یکم آذر 1387 |

 

تساوی حقوق رجال و نساء-جواب به دوست عزیزمان

الف :مسئله میزان مهریه


جناب فروزنده بیان داشتند که طبق حکم کتاب اقدس(میزان مهریه درشهرها نوزده مثقال طلاست و در دهات نوزده مثقال نقره است) مقدار مهریه زنان روستائی با مهریه زنان شهری متفاوت است و این را دلیل بر عدم تساوی حقوق عنوان کرد اما جناب فروزنده و یا سایر محققین به ادامه آیه و توضیحات حضرت بهاء الله در رساله سئوال و جواب توجه نفرموده اند که مراد  شهر و روستا است نه زن ومرد روستائی و شهری دوم آنکه محل سکونت مرد مطمح نظر است نه محل تولدش یعنی اگر مردی روستائی باشد و در شهر سکنی گزیده باشد میزان مهریه متفاوت خواهد بود چنانچه اگر مردساکن روستا بخواهد از شهرهمسر بگیرد بر حسب نقره مهریه خواهد داد و اگر مردساکن شهر بخواهد از روستا همسر بگیرد مهریه زنش طلا خواهد بود وچنانچه ملاحظه می شود در این صورت مهریه زن روستائی طلا می شودو مهریه زن شهری نقره  لذا طبق این توضیح حضرت بهاء الله، تفاوتی بین زن روستائی و زن شهری نخواهد بود یعنی اگر زنی بامردساکن روستا ازدواج کند مهریه اش نقره خواهد بود و اگر بامردساکن شهر ازدواج کند مهریه اش طلا خو اهدبود و بالعکس اگر زن شهری بامرد ساکن شهر ازدواج کند مهریه اش طلا خواهد بود واگر بامرد ساکن روستا ازدواج کند مهریه اش نقره خواهدبود لذا ملاحظه می شود که بین زن روستائی وزن شهری تفاوتی در آئین بهائی دیده نمی شود حکم حضرت بهاءالله در مورد توضیحات فوق چنین است در رسا له سئوال و جواب نازل  سئوال :در مهر اهل قری که فضه تعیین شده باعتبار زوج است یا زوجه یا هر دو ودر صورت اختلاف که یکی شهری و دیگری از قری باشد چه باید کرد جواب :مهر باعتبار زوج است اگر اهل مدن است ذهب واگر از اهل قری است فضه .سئوال:میزان شهری و دهاتی بچه حد است .جواب :میزان توطن است هر جا وطن نماید مطابق حکم کتاب رفتار شود .پس با توجه به بیانات حضرت بهاءالله در رسا له سئوال و جواب واضح و مبرهن گردید که قضیه از چه قرار است و تاویل و تفسیر شخصی در این مورد محلی از اعراب ندارد

............


ادامه مطلب

پنجشنبه سی ام آبان 1387 |

 

تساوی حقوق زنان و مردان

 

فرهـنگ مطلوب و جـامعه مقـصود دیانت بهائی بـر اسـاس تعاون و تساوی و اتحاد زن و مرد بنا شده است.حال برای بررسی جنبه های اجتماعی تساوی حقوق زن ومرد باید به چند نکته اصلی اشاره نمائیم:

1-اگر چه کمال مطلوب و غایت روحانی و فرهنگی در امر بهائی قبل از هر چیز لز طریق وحدت وتساوی قوای زنانه و مـردانه متـجسم می گـردد امـا در مرحـله دوم ایـن غایـت روحانی و فرهنگی از طریق خصال و ویژگی های زنانه و نه مردانه مجسم می گردد. به عبارت دیگر میان زن و مرد این زن است که در امر بهائی سمبل و نشانه موقف انسان و کمال مطلوب اخلاقی و روحانی اوست.این امر اهمیت زیادی دارد چرا که تا کنون معمولا مردبوده است که سمبل انسانیت و کمال انسانی تلقی شده است وغالبا زن موجودی حاشیه ای و فرعی محسوب گردیده است.قبل از توضیح بیشتر در ایـن مـورد بـهتر اسـت ابـتدا بـیانی از حضرت عبـدالبهاء کـه این مطلب را به صراحت بیان می نماید توجه کنیم :

"در قـدیم دنـیا بـا زور اداره می شـد و مـرد چـون جسما و  فکرا از زن قوی تر و زور مند تر بود بر او غالب و مسلط بود ولی حال وضع عوض شده و اعمال زور وعنف تسلط خـود را از دسـت داده اسـت و اکـنون هـوشیـاری و فـهم و فراست فـطری و خصائل روحانی و محبت و خدمت کـه در زن قـوی اسـت تـفوق و غلبه یافته است و به این مـناسبت عصر جدید بیشتر با عواطف ونوایای زنان آمیخته است تا بـا صـلابـت مـردان یـا اگـر بـخواهیـم روشـنتر و صحیح تر  بگوییم عصری خواهد بود که در آن دو عنصر مرد .زن در ایـجـاد تـعادل و هـماهـنگی در مـدنـیت بـطـور یـکسان موثرخواهند بود."(۱)


ادامه مطلب

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

 

مردان و زنان دو بال کبوتر عالم هستند

تساوی رجال و نساء:
جمیع کائنات موجوده مذکر و مونثند و در ما بین ذکور و اناث آنها فرقی نیست نظر در عالم مکان میکنیم میبینیم ذکور و انثی است و مساواتست بین آنها.امتیازی
نیست ودر جمیع کمالات نباتیه مساویند.همینطور در عالم حیوان نظر میکنیم جمیع ذکور و انثی است.امتیازی در میان نیست،در جمیع مراتب مساویند و در جمیع وظایف حیوانی شریکند ولی چون نظر در عالم انسان می کنیم می بینیم تفاوت است.عجبا این تفاوت خلقی است یا از جهت تربیت است؟آیا جنس ذکور در ایجاد الهی ممتازأناث هستند؟ نساء و رجال کل در حقوق مساوی،بهیچوجه امتیازی در میان نیست زیرا جمیع انسانند،فقط احتیاج به تربیت دارند.اگر نساء مانند رجال تربیت شوند،هیچ شبهۀنیست که امتیازی نخواهد ماند زیرا عالم انسانی مانند طیور محتاج به دو جناح است:یکی اناث و یکی ذکور.مرغ با یک بال پرواز نتواند.نقص یک بال سبب وبال بال دیگر است.عالم بشر عبارت از دو دست است.چون دستی ناقص ماند،دست کامل هم وظیفه خویش باز ماند.خدا جمیع بشر را خلق کرده،جمیع را عقل و دانش عنایت فرموده،جمیع را دو چشم و دو گوش داده،دو دست و دو پا عطا کرده،در میان امتیازی نگذارده است.لهذا چرا باید نساء از رجال پست<تر>باشند؟ عدالت الهی قبول نمی کند،عدل الهی کل را مساوی خلق فرموده،در نزد خدا ذکور و اناثی نیست.هر کس قلبش پاکتر عملش بهتر در نزد خدا مقبولتر،خواه زن باشد خواه مرد.تربیت نساء اعظم و اهمّ ا زتربیت رجال است زیرا این دختران روزی مادر شوند و اطفال را مادر تربیت می کند.اوّل مادر انسان مادرانند،لهذا باید درنهایت کمال و علم وفضل باشند تا بتوانند پسران را تربیت نمایند.باید زنها هم مانند مردها تربیت شوند البتّه به درجۀ مردها می رسند علی الخصوص در هیئت اجتماعیه عضو عاملند.لهذا خداوند راضی نیست که این عضو مهم در نهایت کمال نباشد و عدل نیز چنین اقتضا می نماید که زنان و مردان مساوی باشند، تربیت واحد بشوند و وظیفه شان را به تمامه اجرا دارند.در نزد خدا زنی و مردی نیست.ممکن نیست سعادت عالم انسانی کامل گردد مگر به مساوات کامله ی مردان و زنان

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

 

زیبا زیبا زیبا

خدايا چرا من! (حکايتی از يک قهرمان جهانی تنيس (

آرتور اش"Arthur Ashe" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به  خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از  سراسر دنيا نامه­هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب  كرد؟

  او در جواب گفت:

در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي­گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند... 50 نفر به مسابقات راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي ميرسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 |

 

نردبان مطلبی زیبا از یکی از عزیزان است که ....

بیایید با هم لحظاتی رو فقط فکر کنیم ...

« نردبانی که هرگز رو به آسمان نرفت . »

 

«در روزگارانی کهن در دهکده ای که از شهر فاصله ای زیاد داشت مردمانی زندگی می کردند . آنها به علت دوری دهکده شان از شهر خیلی کم به شهر رفت و آمد می کردند و احتیاجات خودشان را در دهکده شان برآورده می کردند . زندگی خوب و خوشی را با هم داشتند و در نهایت سادگی ایام را می گذراندند . روزی یکی از ساکنین این دهکدۀ زیبای ما ، در زمینهای اطراف روستا قدم می زد که چشمش به شیئی افتاد که تا حال ندیده بود . دو چوب بلند موازی که از هم فاصلۀ کمی داشتند و این دو چوب موازی را قطعات کوچکی از چوب به هم وصل می کردند . در فکر فرو رفت که این وسیله چیست و به چه کاری می آید ؟ به زحمت آن را از جا بلند کرد و کشان کشان به دهکده رساند و به میدان وسط دهکده منتقلش کرد . همه ساکنین را جمع کرد تا این وسیلۀ جدید را ببینند و با هم همفکری کنند که به چه کاری می آید . همه متعجب و با کنجکاوی به این اکتشاف جدید نگاه می کردند و در این فکر بودند که کاربرد آن چیست . هر یک از اهالی نظری می داد . یکی می گفت که وسیله ای است برای بازی کودکان باید آن را روی زمین گذاشت و بچه ها روی پله های آن بپرند و بازی کنند . کشاورزی گفت برای آن است که کیسه های برنج را روی آن بگذاریم و حمل کنیم . فرد دیگری می گفت که این ها حفاظی هستند که روی پشت بامها نصب کنیم و حفاظی باشد برای آنکه کسی به زمین نیفتد . خلاصه آن که هر کسی استنباطی می نمود و مورد قبول بقیه نبود . سرانجام جوانی اجازه خواست و گفت به نظر من این وسیله برای آن است که در مواقعی که می خواهیم از روی رودخانه و یا نهر آبی عبور کنیم آن را بر روی عرض رودخانه بیندازیم و به وسیلۀ  آن از روی رودخانه عبور کنیم . بنابراین دیگر لازم نیست که در هر جا پل بسازیم و هر کجا که نیاز به عبور از رودخانه باشد می توانیم از آن استفاده کنیم . پیشنهاد خوبی به نظر می رسید . همه استقبال کردند و فکر این جوان را پذیرفتند و به این نتیجه رسیدند که این وسیله برای این کار ساخته شده است .


ادامه مطلب

جمعه هفدهم آبان 1387 |

 

نظر شما دوست عزیز به عنوان قطعه ای زیبا از بازل این عالم چیست ....

 

"فکر جنگ را با فکر قویتر صلح مقاومت کنید . فکر نفرت را با  فکر قویتر عشق مقابله نمایید."

                                                                                  

                                                                           حضرت عبدالبهاء

جمعه هفدهم آبان 1387 |

 

عزیزان بیاید با هم در مورد این مطلب صحبت و مشورت کنیم

"اصلاح عالم ازاعمال طیبه طاهره و  اخلاق راضیه مرضیه بوده"

                                                                                         

                                                                                       حضرت بهاءالله

جمعه هفدهم آبان 1387 |

 

جالب است نه...؟

شکایت علیه خدا رد شد

۲۷ مهر ۱۳۸۷


شاکی مدعی است که یک خدای "محیط" از وجود این پرونده قضایی آگاه است.
یک قاضی آمریکایی پرونده ای علیه خدا را به دلیل اینکه نشانی مشخصی برای ارسال اسناد حقوقی به مدعی علیه وجود ندارد، رد کرد.
شکایت از سوی ارنی چیمبرز، سناتور ایالت نبراسکا مطرح شده بود که احتمال درخواتست تجدید نظر علیه این حکم را رد نکرد.
او در شکایت خود خواستار مجازات بازداشت دائم شده بود تا از "کشتار، تخریب، و گسترش تروریسم" که به گفته او باعث آن خداست، جلوگیری شود.
 

..........
ادامه مطلب

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

 

مطلب زیر ربطی به سایر مطالب این وبلاگ نداره ولی شاید قدمی از تفکر باشه که آیا واقعا" باور داریم ؟



من باور دارم ...


که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.


من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

 
من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

......


 


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

 

باز هم داستانی دیگر از آمیختن عشق , اضطراب و حقیقت ....

تاج روحانی

در کالج اطاقی داشتم؛ هم‌اطاقی‌ام از روحانیت زیادی برخوردار بود؛ ما خیلی با هم صمیمی بودیم.  یک شب مرا به جلسهء تبلیغی برد. تا آن موقع کوچکترین اطّلاعی نداشتم که او بهائی است یا اصلاً امر بهائی چیست.  امّا از بخت بد، اوّلین مواجههء من با امر بهائی فوق‌العاده منفی بود.  کسانی که جلسهء تبلیغی را اداره می‌کردند برخوردی بسیار خصمانه داشتند و، در نظر من اینطور جلوه کرد که، افرادی متعصّب و خشک‌مغز بودند.  تقریباً با هر کسی که در جلسه بود دعوا داشتند و بحث و استدلالشان با خشونت همراه بود. حتّی با دیگر بهائیان هم رفتار خوبی نداشتند.  بعدها فهمیدم که افکارشان و اعمالشان سبب شده که در زمرهء ناقضین عهد و پیمان قرار گیرند و از جامعه بیرون روند.  در آن زمان، فقط این را می‌دانستم که به هر آنچه که به آنها یا امر بهائی مربوط می‌شد ابداً تمایلی نداشتم.

یک سال از این ماجرا گذشت.  هر وقت کسی اسمی از امر بهائی به میان می‌آورد، بلافاصله دریچه‌های ذهن من بسته می‌شد و از هر گونه بحث و مذاکره‌ای در این مورد خودداری می‌کردم، یا حدّاکثر می‌گفتم که اینها هم مثل پیروان سایر ادیان افرادی کوته‌فکر و تنگ‌نظرند.  طفلک هم‌اطاقی صبور و بردبار من به بحث دربارهء اصول امر بهائی ادامه داد امّا اسمی از منبع این اصول به میان نمی‌آورد. هر آنچه این دختر شکیبا مطرح می‌کرد، من تأیید می‌کردم بدون این که متوجّه باشم به طور خصوصی از چیزی حمایت می‌کنم که در جمع‌های عمومی به شدّت با آن مخالفت می‌کنم.

یک شب خوابی دیدم ...


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

 

از آثار حضرت ولی عزیز امرالله (ندا به اهل عالم)

 

   پيروان آئين بهائی اعتقاد راسخ دارند که جوهر تعاليمی که حضرت بهاءاللّه بعالم ابلاغ فرموده اين است که : حقائق دينی امری است نسبی نه مطلق . ظهورات الهيّه تسلسل دارد و تجدّد يابد . جميع اديان بزرگ عالم اساسشان الهی است . مبادی و اصولشان کاملاً با يکديگر موافق است . آمال و مقاصدشان يکی است . تعاليمشان جلوه هائی متنوّع از حقيقت واحد است . ........


ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |

 

لوحی زیبا از حضرت عبدالبها,

دوستان عزیزم این لوح زیبا موقعی به دستم رسید که از نظر روحی شدیدا" به آن نیاز داشتم امیدوارم شما هم لذت فراوان ببرید...


اي بنده صادق جمال مبارك چرا افسرده هستي و دلشكسته ؟ محزوني و مغموم ؟ من رفيق تو هستم و انيس تو ديگر چرا غم خوري ؟ غمخواري چون عبدالبهاء داري.در هر آن به ياد تو افتم ودر هر دم ، در آستان اسم اعظم ، ذكر تو نمايم .البته مسرور باش و مشعوف و به محبت حضرت رب رئوف معروف و به تقديس و تنزيه ، موصوف.اي بنده بهاء محزون مشو ، مغموم مگرد ، وسيع باش و متحمل هر حالت"

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 |

 

از ایمان یکی از دوستانمان بشنویم

جوان سرکش

اوّلین باری که به سیلز و کرافتز[1] علاقمند شدم در تابستان سال 73 در 15 سالگی بود. سرگرمی من تهیّه کارتون بود.  قصد داشتم آن را به عنوان شغلم اختیار کنم.  تابستان آن سال، بعد از خلق چند شخصیت کارتونی، برای اوّلین بار سیلز و کرافتز را در تلویزیون دیدم و از این که جیم سیلز اینقدر شبیه شخصیتی بود که ترسیم کرده بودم، حیرت کردم.  همین سبب شد اوّلین جرقّهء علاقهء من روشن شود.  از آن به بعد به موسیقی آنها با علاقه و دقّت بیشتر گوش می‌دادم و طولی نکشید از طرفداران پر و پا قرص آنها شدم.  در آن زمان نمی‌دانستم که آنها بهائی هستند.

من جوان سرکشی بودم و در منزل مشکلات زیادی داشتم.  زمستان آن سال، اوضاع تقریباً غیر قابل تحمّل شد؛ بنابراین روز کریسمس از پنجرهء خانهء ویلایی‌مان که در حومهء سالیناس Salinas کالیفرنیا قرار داشت بالا رفتم و راه خویش را در پیش گرفتم.....


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

 

شعری زیبا از ژاله اصفهانی

شاد بودن هنر است
شاد کردن، هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز
بی‌خبر از همه خندان باشیم
بی‌غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد

شاد بودن هنر است
گر به شادی تو دل‌های دگر باشد شاد

زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

شعری از ژاله اصفهانی

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

 

دوستانم خواندن این مطلب را اصلا" از دست ندید....

شخصی در ردای قرمز

سومین فرزندمان در راه بود؛ طبق برآوردها باید در ماه مه 1956 به دنیا می‌آمد.  از اوّل تا آخرش دوران بارداری فوق‌العاده دشواری بود.  در همان دوران، یک دنده‌ام شکسته بود و به ذات‌الرّیه هم مبتلا شده بودم؛ هر سرفه‌ای که می‌کردم موجی از درد تمام بدنم را فرا می‌گرفت.  روز بیستم مارس، یعنی هنوز دو ماه به موعد مقرّر مانده بود که دردهای شدید شروع شد.  روی تختخوابم دست و پا می‌زدم، تقلّا می‌کردم، از این پهلو به آن پهلو می‌شدم، می‌چرخیدم، به خودم می‌پیچیدم، فکر می‌کردم و بسیاری از افکاری را که ابداً در شأن و منزلت آدمی نبود به زبان می‌آوردم.

ناگهان در سمت راست تختخواب، تقریباً به فاصلهء دو متری، مردی ظاهر شد که ردایی به رنگ قرمز سیر به تن داشت که تا روی زمین می‌رسید.  دستهای زیبایش را به سوی من گشود.  موی صورتش به رنگ سیاه و کاملاً مرتّب بود.  گیسوان مشکی‌اش تا روی شانه می‎رسید؛ نور خورشید که از پنجره می‌تابید رگه‌های قرمزرنگی بر روی موهایش پدید آورده بود.  نگاهی آرام و متین و انباشته از محبّت و شفقت داشت؛ امّا چون رفتاری را که از خود نشان می‌دادم مشاهده می‌کرد، در عمق چشمانش نومیدی و حزنی عمیق دیده می‌شد.

در آن...


ادامه مطلب

پنجشنبه هجدهم مهر 1387 |

 

باز هم عشق ...

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کنيم.

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |