|
بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم... |
|
|
هُو اللّه
ای خداوند مهربان به فرياد بيچارگان برس ای پاک يزدان بر اين اطفال يتيم رحم فرما ای خداوند بی نياز
اين سيل شديد را قطع کن ای خالق جهانيان اين آتش افروخته را خاموش کن ای داد رس به فرياد يتيمان
برس ای داور حقيقی مادران جگر خون را تسلّی ده ای رحمان رحيم بر چشم گريان و دل سوزان پدران
رحم نما اين طوفان را ساکت کن و اين جنگ جهانگير را به صلح و آشتی مبدّل فرما توئی بينا و شنوا .
ع ع |
|
یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |
|
|
| |
|
مطلع کتاب مستطاب ایقان |
|
|
جوهر اين باب آنکه سالکين سبيل ايمان و طالبين کؤوس ايقان بايد نفوس خود را از جميع شئونات
عرضيّه پاک و مقدّس نمايند، يعنی گوش را از استماع اقوال و قلب را ازظنونات متعلّقه به سُبُحات جلال و
روح را از تعلّق به اسباب ظاهره و چشم را از ملاحظه کلمات فانيه و متوکّلين علی اللّه و متوسّلين اليه
سالک شوند تا آنکه قابل تجلّيات اشراقات شموس علم و عرفان الهی و محلّ ظهورات فيوضات غيب
نامتناهی گردند . زيرا اگر عبد بخواهد اقوال و اعمال و افعال عباد را از عالِم و جاهل ميزان معرفت حقّ و
اوليای او قرار دهد هرگز به رضوان معرفت ربّ العزّه داخل نشود و به سر منزل بقا نرسد و از جام قُرب و رضا
مرزوق نگردد. |
|
یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |
|
|
| |
|
|
|
|
(ای پسر روح )
هر طيری را نظر بر آشيان است و هر بلبلی را مقصود جمال گل مگر طيور افئده عباد که بتراب فانی قانع
شده از آشيان باقی دور ماندهاندو بگِلهای بعد توجّه نموده از گُلهای قرب محروم گشتهاند * زهی حيرت و
حسرت و افسوس و دريغ که بابريقی از امواج رفيق اعلی گذشتهاند و از افق ابهی دور ماندهاند * |
|
شنبه بیست و یکم دی 1387 |
|
|
| |
|
بیاناتی کوتاه در مقام انسان |
|
|
حضرت موجود ميفرمايد :
انسان را بمثابه معدن که دارای احجار کريمه است مشاهده نما . بتربيت ، جواهر آن بعرصه شهود
آيد و عالم انسانی از آن منتفع گردد ....
و نیز می فرمایند :
انسان طلسم اعظم است و لکن عدم تربيت او را از آنچه با اوست محروم نموده . بيک کلمه خلق
فرمود بکلمه اخری بمقام تعليم هدايت نمود و بکلمه ديگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود .
|
|
شنبه بیست و یکم دی 1387 |
|
|
| |
|
دعا کنیم... |
|
|
هواللّه
ای خداوند ، اين کنيز مستمند را در ملکوت خويش قبول نما و بفيض ابدی محظوظ فرما جام عشق بنوشان و نور عرفان بخش در چشمه ايّوب غوطه ده و از محن و آلام اخلاق بشری شفا بخش پرتوی ازصفات خويش مبذول فرما آسمانی کن ربّانی نما نفثات روح القدس بدَم بروح وحدت عالم انسانی زنده نما لسان ناطق ده قلب فارغ بخش و برهان الهام کن و سبب هدايت نفوس فرما .
توئی مقتدر و توانا و توئی کريم و رحيم و دانا ع ع
|
|
شنبه بیست و یکم دی 1387 |
|
|
| |
|
اشک اندوه و شمع فرشته |
|
|
اندوه به جان مرد چنگ انداخته بود و رهایش نمیکرد. همسرش جان باخته و به سرای جاودان شتافته بود. اینک او مانده بود و دخترکی سه ساله که بس دوستش میداشت. از جان برایش عزیزتر بود و از روان گرامیتر. امّا گویی دست سرنوشت با آن بازیهای غریبش این تنها دلخوشی را نیز برای او روا نمیدید و میخواست تنها مایهء شادمانی را نیز از او بگیرد.
دخترک بیمار شد؛ بیماری جانکاه رنگ سرخش سیمایش را که به شادابی گلهای بهاران بود، به زردی برگهای پاییزی تبدیل کرد. به بستر افتاد، رمق از جانش برفت و همچون برف تموز آب میشد. مرد بسیار کوشید؛ پزشکان را بدید؛ دست به دعا برداشت؛ دار و ندارش را خرج کرد تا که شاید رمق رفته را به تن نحیف دخترش باز گرداند؛ سودی نداشت. دست به دامن آفرینندهء مهربار شد و خدای را به التماس نشست که، "بار خدایا این واپسین امید زندگیام را از من جدا نکن؛ تو که یار و یاور زندگیام را بردی؛ این یکی را برای من بگذار." امّا ارادهء خدا بر امر دیگری تعلّق گرفته بود. دخترک مُرد. جسد بیجانش را، پدر غمزده، مبهوت و ناباورانه مینگریست. به خاکش سپرد، چه که از خاک برخاسته بود و روانش را نظاره کرد که به بلندای آسمان پرواز کرد، چه که جایگاهش آنجا بود.
مرد، اینک تنها و بی همدم، زندگی را پوچ یافت و به کنجی نشسته و زانوی غم به بغل گرفت. در به روی آشنا و بیگانه ببست و از کار و تلاش دست کشید. تنها انیس و ندیم او غم بود که در کنج دلش لانه کرده بود و او را رها نمیساخت. دوستانش سخت کوشیدند تا او را به زندگی عادّی باز گردانند؛ امّا سودی نداشت و او همچنان گوشهء عزلت را گرفته و از دیدار همگان دست شسته و به اندوه خویش خو کرده بود.
شبی، خواب او را در ربود. زیبایی بهشت را دید و انبوه فرشتگان را که هر یک شمعی در دست داشتند و به سوی سرای بزرگی رهسپار. شمعها روشن و نورافشان؛ امّا در آن میان شمعی خاموش بود؛ نیک نگریست؛ دخترکش را دید که آن شمع خاموش را در دست دارد و اندوهناک است که چرا شمعش روشن نیست. نگران شد. دخترکش را پرسید، "از چه روی همه شمعها روشن است و شمع تو خاموش؟" دخترک نگاهی پرمعنا به پدر انداخت و گفت، "هر زمان که روشنش کنم، اشکهای تو خاموشش سازد؛ دیگربار روشنش کنم، آه سردی که از بن دل برمیکشی به آنی روشناییاش را بگیرد و خاموشی را چیره سازد؛ دیگربار روشنش کنم، سرمای دل و جانت گرمایش را بگیرد و شعلهاش را منجمد سازد. پدر، لبخند تو به لب من خنده آوَرَد و چون غمگین شوی، شادی از روان من نیز میگریزد."
مرد بیدار شد و در حیرت بماند که ناخشنودی او از ارادهء خدایش اینگونه در روان کودکش اثر گذاشته و او را در جهان ناپیدا انیس غم و اندوه ساخته و روشنایی شمعش را از او بازستانده است. پس غبار غم از چهره زدود و اشکها را فرمان داد تا دیگر فرو نریزند و لانهء قلب را از غم بروفت و رضای خدایش را همراه با مهری بیکران به او جایگزین ساخت و زندگی عادّی را دیگربار آغاز نمود.
|
|
جمعه بیستم دی 1387 |
|
|
| |
|
یادی از روز صعود حضرت عبدالبها, |
|
|
به یاد بزرگمردی ایرانی در یادواره ای جاودان
سه شنبه ٢٩ نوامبر ١٩٢١، نُه نفر از بزرگان فلسطین در سوگ حضرت عبدالبهاء، جانشین بنیانگذار آئین بهائی، سخنانی ایراد داشتند که باعث افتخار ایران و هر ایرانی است. ایشان که از سنین کودکی به همراه پدر از ایران تبعید شد، روز ٢٨ نوامبر ١٩٢١ در شهر حیفا، فلسطین، دنیای خاک را بدرود گفت که در یادواره اش حدوداً ده هزار نفر حضور داشتند. سالروز صعود آن حضرت را به تمامی بهائیان جهان تسلیت میگویم.
سخنران اوّل، یوسف الخطیب، خطیب مشهور مسلمان، از جمله گفت: هر روز کاروان درگذشتگان از برابر شما میگذرد و شما اعتناء نمیکنید، پس امروز برای که اشک میریزید؟ آیا برای کسی گریه میکنید که دیروز بزرگ بود و امروز با درگذشتش بزرگتر است؟ برای کسی که به جهان جاودان شتافته اشک نباید ریخت. گریه کنید برای فقدان مظهر فضل و ادب! برای خود اشک بریزید که زیان کننده شمائید. کسی را که از دست دادهاید، فقط از دیدگان پنهان شده امّا در ملکوت جاودان ابدیّت یافته است. اشک بریزید برای کسی که مدت هشتاد سال برای شما اشک ریخت. از کدام خصلت بزرگ او یاد کنم؟ خصائل نیک او چنان فراوان بود که نه به گفتار در آید نه به شمارش. کافی است بگویم که او در هر قلبی اثری والا و در هر زبانی کلامی زیبا بر جای نهاد. کسی که چنین خاطره پر شکوهی بر جای نهاده نمرده است.
ادامه مطلب |
|
جمعه بیستم دی 1387 |
|
|
| |
|
دیدار با حضرت عبدالبهاء |
|
|
|
سال 1931 بود؛ مهاجر پاریس بودم؛ محلّ سکونتم هتلی بود که در اطاقی از آن تنها میزیستم. ده سال از صعود حضرت عبدالبهاء و بیست سال از تاریخ سفرشان به این شهر میگذشت. در شهر پاریس مهاجری دیگر نیز بود که او نیز تنها میزیست. نامش را نمیبرم؛ بگذارید به عنوان "خانم س" از او یاد کنم.
|
شب از نیمه گذشته بود. خوابیده بودم. حضرت عبدالبهاء به خوابم آمد و فرمود، " ایندیا، برخیز؛ همین الآن برخیز، برو نزد خانم س؛ برایش بغلی گل ببر و قدری پول. بیش از این سفارش نکنم. کار را به تأخیر نینداز."
بیدار شدم؛ بلافاصله برخاستم و آماده شدم که از هتل خارج شوم. موقعی که در مقابل آینه موهایم را شانه میکردم هنوز برق شادمانی و اثرات دیدار مولایم را در سیمایم میدیدم. به کارمند هتل زنگ زدم که برایم تاکسی خبر کند. ساعت نزدیک پنج بامداد بود و حرکتم شاید قدری حیرتآور.
ادامه مطلب |
|
شنبه هفتم دی 1387 |
|
|
| |