تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

مونولوگِ " عشق "

مرغ عشق شبي به سراغ دل آمده بود

و آواز هستي مي خواند .

 از او پرسيدم : چه ديده اي كـه چنين مستي ؟

 نگاهي به صورتم انداخت و گفت : خانه اي امن يافته ام .

 بـا تعجب پرسيدم : كدام خانه ؟

 جواب داد : قلبِ عاشقت را مي گويم .

 گفتم : لانهء قبلي ات چه شد كه اينجا آمده اي ؟ آيا آنجا را خراب

كرده اند و يا خودت از آنجا گريختي ؟

 با غرور چرخي زد و آرام در كنارم نشست و با صدائي مهربان

پاسخ داد :

 اي جوانِ عاشق ؛ چه نشسته اي كه من در قلب هاي عاشق

لانه داشته ام كه صاحبان آنها چنان از عشق اوج گرفتند كه من

ديگر نتوانستم به آنها برسم . گفتم : قصهء عاشقي آنها را برايم بگو ،

 مي خواهم بدانم . لبخندي از رضايت زد و پرسيد :

 

 


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

 

ه گزارش خبر گزاری ایرنا

حظیرة القدس  بهاییان در تهران دچار آتش سوزی شد 
 

http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=259463

 

سالن آمفي تئاتر حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي در خیابان حافظ‌،

 بین سمیه و طالقانی امروز ( پنجشنبه ) دچار حریق شد .  

ساختمان کنونی حوزه هنری با  مساحتی بیش از ۲۰۰۰ متر مربع و

معماری سنتی‌، تا پیش از انقلاب اسلامی، " حظیرة القدس " یا

" عبادتگاه "  بهاییان بود . 

به گزارش خبرنگار ايرنا، ماموران ايستگاه 108 آتش نشاني تهران با

 حضور در محل و تلاش نيم ساعته موفق به مهار حريق شدند
اين حادثه هيچ گونه تلفاتي جاني نداشت .

حظیرة القدس یا بهشت‌، عبادتگاه بهاییان در تهران‌، به صورت کاخی

 با شکوه  با معماری قاجاریه ، با آینه کاری و کاشی کاری‌های

سنتی‌، در میان محوطه سرسبزی ساخته شده است . بنای دو

طبقه به صورت تالار ساخته شده که متشکل از سقف‌های بلند و

 گچ‌کاری‌های زیبا است .

پس از انقلاب اسلامی این ساختمان مصادره شد و بوسیله هنرمندان

 انقلابی و مسلمانی مثل  مرتضی آوینی‌، محسن مخملباف و بسیاری

 دیگر به  مکانی برای هنر انقلاب اسلامی تبدیل شد.

   بهایی به پیروان آیین بهایی گفته می‌شود که در سراسر جهان بیش

 از هشت میلیون  پیرو دارد.

 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

 

خدا و عنکبوت

 شاید این داستان تخیّلی باشد یا برگرفته از حکایت هجرت محمّدی باشد که سه روز در غاری با ابوبکر مسکن گزید و ابوبکر "یار غار" لقب گرفت[1] و عنکبوتی تاری بر دهانهء غار تنید و بقیه داستان؛ امّا در این داستان نیز درسی نهفته است که می‌تواند آدمی را به خدایش نزدیکتر سازد و به حمایت او مطمئنّش نماید.

در دوران حرب عالم‌گیر دوم، جنگ به شدّت جریان داشت؛ سربازی از نیروی دریایی در اقیانوس آرام از هم‌رزمان دور افتاد و تماسش را با آنها از دست داد.  هر دم بر شدّت نبرد افزوده می‌شد.  دود و تبادل آتش همه جا ا فرا گرفته بود؛ سرباز دیگر هیچ امیدی به یافتن رفقا نداشت.  تنهای تنها درون جنگل ناآشنا پیش می‌رفت.  صدای سربازان دشمن را می‌شنید که در همان جهت او پیش می‌آمدند.  هر طرف را می‌جست تا پناهگاهی بیابد و خود را از دید دشمن پنهان دارد.  راهی یافت که به سوی تیغهء بلند کوه بالا می‌رفت.  در میانهء راه چند غار درون تخته سنگها و صخره‌ها دیده می‌شد.  به سرعت بالا رفت و به درون یکی از غارها خزید.  اگرچه لحظه‌ای احساس امنیت کرد، امّا متوجّه شد وقتی سربازان دشمن به این بالا بیایند و درون غارها را بجویند، شکی نیست که او را خواهند یافت و در این صورت مرگش حتمی بود.

همچون همهء آدمیان که آخرین پناه و یاورشان را در وجود خدایشان می‌یابند، اندکی صبر کرد و سپس دست به دعا برداشت.  از سویی نمی‌خواست خواست خود را بر ارادهء خدایش ترجیح دهد و از سویی میل به زنده ماندن تمام وجودش را فرا گرفته بود.  پس به خدایش گفت، "خدایا اگر میل تو باشد و ارادهء تو مرا حفظ کن.  تو را دوست دارم و به تو اعتماد می‌کنم. آمین."


ادامه مطلب

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 

دعا و توکل

 

شاید داستان زندگی همهء ما باشد؛ یعنی وقتی دعا می‌کنیم و خواسته‌های ریز و درشت خود را برای خدا بیان می‌کنیم و بعد  ... امان از این صبر خدا که زود جواب نمی‎دهد و تکلیف ما را روشن نمی‎کند!

ژولیت تامپسون، از احبّای اوّلیهء امریکا، واقعه‌ای را از ایّام اقامت حضرت عبدالبهاء در نیویورک چنین بیان می‌کند:

خانم باکتون از راه رسید ... کودک فقیر بی‌خانمانی از نوع بشر نیز وارد شد ... کودک سر تا پا سیاه بود؛ این طفلک بیچاره صورتی رنگ‌پریده داشت و سیمایی اشک‌آلوده.

من و لوآ در آشپزخانه بودیم.  بیرون آمدم؛ صحنه‌ای را دیدم تحت‌الشّعاع حضرت عبدالبهاء.  مثل همیشه کنار پنجره نشسته بودند.

در یک سو دوشیزه باکتون نشسته بود و در سوی دیگر دخترک بیچارهء محنت‌کشیده.  هنگامی که داستان زندگی‌اش را که به نحو نومیدکننده‌ای غم‌انگیز بود برای هیکل مبارک تعریف می‌کرد، بزرگترین قطرات اشکی که به عمرم دیده بودم از چشمانش بیرون می‌زد.

حضرت عبدالبهاء فرمودند، "محزون مباش، محزون مباش." هیکل مبارک خیلی خیلی آرام بودند ...

دخترک گفت، "سه ساله که برادرم رفته زندان.  خیلی بی‌عدالتی کردند که انداختنش زندان.  تقصیر او نبود؛ دیگران مقصّر بودند که او را تحریک کردند؛ او ضعفیف بود؛ قربونی دیگران شد.  هنوز چهار سال دیگه باید توی زندان بمونه. شوهر خواهرم که تنها نان‌آور ما بود تازه مرده..."

هیکل مبارک فرمودند، "باید به خدا اعتماد کنی؛ باید به او توکّل داشته باشی."

دخترک هق هق کنان گفت، "امّا هر چه بیشتر اعتماد می‎کنم، اوضاع بدتر میشه!"

"هرگز توکّل نکردی؛ هیچوقت اعتماد نداشتی."

"امّا مادرم همیشه زبور داود می‎خونه.  اصلاً سزاوار نیست اینطور خدا ولش کنه! خودم زبور می‌خونم؛ مزمور نود و یک و بیست و سه را هر شب قبل از خواب می‌خونم.  دعا هم می‌کنم."

"دعا کردن که فقط زبور خواندن نیست.  دعا کردن یعنی اعتماد کردن به خدا و در همه چیز تسلیم شدن به او.  باید تسلیم بود و بعد، همه چیز برای تو تغییر خواهد کرد.  خانواده‎ات را دست خدا بسپار.  خواستهء خدا را دوست داشته باش.  کشتی‌های قوی هرگز در دریا مغلوب امواج نمی‌شوند؛ آنها سوار بر موج می‌شوند!  حالا برو کشتی قوی باش نه کشتی شکسته."

(نقل در "حضرت عبدالبهاء" اثر جناب بالیوزی، صفحات 14-213).

 

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 

 

حضرت عبدالبهاء مي فرمايند :

" قبل از هر امري مهياي فدا كردن زندگي خود براي ديگران و ترجيح دادن سعادت و رفاه ديگران بر رفاه خويش باشيد. روابطي خلق كنيد كه هيچ امري قادر به متزلزل كردن آن نباشد. جمعي را ايجاد كنيد كه هيچ امري قادر به متلاشي كردنش نباشد. داراي ذهني باشيد كه ابداً در كسب كمالات توقف نشناسد و هيچ امري آن را نابود نكند. اگر محبت وجود نداشت از حقيقت چه باقي مي ماند ؟ نار عشق الهي است كه انسان را بر حيوان تفوق مي بخشد. اين قوه متعاليه را كه جميع ترقيات در عالم به واسطه آن حاصل مي شود تقويت كنيد. "    

سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |

 

57 سنت!!! ( داستان های ماندگار )

يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که اشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...


ادامه مطلب

جمعه یکم آذر 1387 |