تبليغاتX
فردائی زیبا
فردائی زیبا

دفاع از معتقداتم...
 
 
 

موضوعات

مقالات

ادعیه و مناجات

اشعار زیبا

اخبارفرهنگی و اجتماعی داغ روز

عکس

داستان های ماندگار

 

پیوند ها

صدای دوست

ولوله در شهر

الهام

نقطه نظر

ورقا

نگاه

بوی باران

وبلاگ صداي دوست

جوان بهائي

نت احساس

نيروي جوان

هم نوا

طنين صلح

جوان فردا

جام جهان نما

گفتــگـــو

روضه قلب

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

مطلع کتاب مستطاب ایقان

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

دعا کنیم...

اشک اندوه و شمع فرشته

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

دیدار با حضرت عبدالبهاء

مونولوگِ " عشق "

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
رتبه سنج گوگل

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

بیایید برای برقراری صلح و خاموشی آتش جنگ دعا کنیم...

 

                                                                  هُو اللّه

   ای خداوند مهربان به فرياد بيچارگان برس ای پاک يزدان بر اين اطفال يتيم رحم فرما ای خداوند بی نياز

اين سيل شديد را قطع کن ای خالق جهانيان اين آتش افروخته را خاموش کن ای داد رس به فرياد يتيمان

برس ای داور حقيقی مادران جگر خون را تسلّی ده ای رحمان رحيم بر چشم گريان و دل سوزان پدران

رحم نما اين طوفان را ساکت کن و اين جنگ جهانگير را به صلح و آشتی مبدّل فرما توئی بينا و شنوا . 

                                                                                                                 ع ع

یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

 

مطلع کتاب مستطاب ایقان

    جوهر اين باب آنکه سالکين سبيل ايمان و طالبين کؤوس ايقان بايد نفوس خود را از جميع شئونات

عرضيّه پاک و مقدّس نمايند، يعنی گوش را از استماع اقوال و قلب را ازظنونات متعلّقه به سُبُحات جلال و

روح را از تعلّق به اسباب ظاهره و چشم را از ملاحظه کلمات فانيه  و متوکّلين علی اللّه و متوسّلين اليه

سالک شوند تا آنکه قابل تجلّيات اشراقات شموس علم و عرفان الهی و محلّ ظهورات فيوضات غيب

نامتناهی گردند . زيرا اگر عبد بخواهد اقوال و اعمال و افعال عباد را از عالِم و جاهل ميزان معرفت حقّ و

اوليای او قرار دهد هرگز به رضوان معرفت ربّ العزّه داخل نشود و به سر منزل بقا نرسد و از جام قُرب و رضا

مرزوق نگردد.

یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

 

 

                                          (ای پسر روح )

هر طيری را نظر بر آشيان است و هر بلبلی را مقصود جمال گل مگر طيور افئده عباد که بتراب فانی قانع

شده از آشيان باقی دور مانده‌اندو بگِلهای بعد توجّه نموده از گُلهای قرب محروم گشته‌اند * زهی حيرت و

حسرت و افسوس و دريغ که بابريقی از امواج رفيق اعلی گذشته‌اند و از افق ابهی دور مانده‌اند *

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 

بیاناتی کوتاه در مقام انسان

 

 حضرت موجود ميفرمايد :

     انسان را بمثابه معدن که دارای احجار کريمه است مشاهده نما . بتربيت ، جواهر آن بعرصه شهود

آيد و عالم انسانی از آن منتفع گردد ....

و نیز می فرمایند :

انسان طلسم اعظم است و لکن عدم تربيت او را از آنچه با اوست محروم نموده . بيک کلمه خلق

فرمود بکلمه اخری بمقام تعليم هدايت نمود و بکلمه ديگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود .

 

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 

دعا کنیم...

 

                                                                هواللّه

  ای خداوند ، اين کنيز مستمند را در ملکوت خويش قبول نما و بفيض ابدی محظوظ فرما جام عشق بنوشان و نور عرفان بخش در چشمه ايّوب غوطه ده و از محن و آلام اخلاق بشری شفا بخش پرتوی ازصفات خويش مبذول فرما آسمانی کن ربّانی نما نفثات روح القدس بدَم بروح وحدت عالم انسانی زنده نما لسان ناطق ده قلب فارغ  بخش و برهان الهام کن و سبب هدايت نفوس فرما .

توئی مقتدر و توانا و توئی کريم و رحيم و دانا   ع ع

 

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 

اشک اندوه و شمع فرشته

اندوه به جان مرد چنگ انداخته بود و رهایش نمی‌کرد.  همسرش جان باخته و به سرای جاودان شتافته بود.  اینک او مانده بود و دخترکی سه ساله که بس دوستش می‎داشت.  از جان برایش عزیزتر بود و از روان گرامی‎تر.  امّا گویی دست سرنوشت با آن بازی‎های غریبش این تنها دلخوشی را نیز برای او روا نمی‏دید و می‎خواست تنها مایهء شادمانی را نیز از او بگیرد.

دخترک بیمار شد؛ بیماری جانکاه رنگ سرخش سیمایش را که به شادابی گلهای بهاران بود، به زردی برگهای پاییزی تبدیل کرد.  به بستر افتاد، رمق از جانش برفت و همچون برف تموز آب می‎شد.  مرد بسیار کوشید؛ پزشکان را بدید؛ دست به دعا برداشت؛ دار و ندارش را خرج کرد تا که شاید رمق رفته را به تن نحیف دخترش باز گرداند؛ سودی نداشت.  دست به دامن آفرینندهء مهربار شد و خدای را به التماس نشست که، "بار خدایا این واپسین امید زندگی‎ام را از من جدا نکن؛ تو که یار و یاور زندگی‎ام را بردی؛ این یکی را برای من بگذار."  امّا ارادهء خدا بر امر دیگری تعلّق گرفته بود.  دخترک مُرد.  جسد بی‌جانش را، پدر غمزده، مبهوت و ناباورانه می‎نگریست.  به خاکش سپرد، چه که از خاک برخاسته بود و روانش را نظاره کرد که به بلندای آسمان پرواز کرد، چه که جایگاهش آنجا بود.

مرد، اینک تنها و بی همدم، زندگی را پوچ یافت و به کنجی نشسته و زانوی غم به بغل گرفت.  در به روی آشنا و بیگانه ببست و از کار و تلاش دست کشید.  تنها انیس و ندیم او غم بود که در کنج دلش لانه کرده بود و او را رها نمی‎ساخت.  دوستانش سخت کوشیدند تا او را به زندگی عادّی باز گردانند؛ امّا سودی نداشت و او همچنان گوشهء عزلت را گرفته و از دیدار همگان دست شسته و به اندوه خویش خو کرده بود.

شبی، خواب او را در ربود.  زیبایی بهشت را دید و انبوه فرشتگان را که هر یک شمعی در دست داشتند و به سوی سرای بزرگی رهسپار.  شمع‎ها روشن و نورافشان؛ امّا در آن میان شمعی خاموش بود؛ نیک نگریست؛ دخترکش را دید که آن شمع خاموش را در دست دارد و اندوهناک است که چرا شمعش روشن نیست.  نگران شد.  دخترکش را پرسید، "از چه روی همه شمع‌ها روشن است و شمع تو خاموش؟"  دخترک نگاهی پرمعنا به پدر انداخت و گفت، "هر زمان که روشنش کنم، اشکهای تو خاموشش سازد؛ دیگربار روشنش کنم، آه سردی که از بن دل برمی‎کشی به آنی روشنایی‎اش را بگیرد و خاموشی را چیره سازد؛ دیگربار روشنش کنم، سرمای دل و جانت گرمایش را بگیرد و شعله‌اش را منجمد سازد.  پدر، لبخند تو به لب من خنده آوَرَد و چون غمگین شوی، شادی از روان من نیز می‎گریزد."

مرد بیدار شد و در حیرت بماند که ناخشنودی او از ارادهء خدایش اینگونه در روان کودکش اثر گذاشته و او را در جهان ناپیدا انیس غم و اندوه ساخته و روشنایی شمعش را از او بازستانده است.  پس غبار غم از چهره زدود و اشکها را فرمان داد تا دیگر فرو نریزند و لانهء قلب را از غم بروفت و رضای خدایش را همراه با مهری بی‎کران به او جایگزین ساخت و زندگی عادّی را دیگربار آغاز نمود.

جمعه بیستم دی 1387 |

 

یادی از روز صعود حضرت عبدالبها,

به یاد بزرگمردی ایرانی در یادواره ای جاودان

 سه شنبه ٢٩ نوامبر ١٩٢١، نُه نفر از بزرگان فلسطین در سوگ حضرت عبدالبهاء، جانشین بنیانگذار آئین بهائی، سخنانی ایراد داشتند که باعث افتخار ایران و هر ایرانی است. ایشان که از سنین کودکی به همراه پدر از ایران تبعید شد، روز ٢٨ نوامبر ١٩٢١ در شهر حیفا، فلسطین، دنیای خاک را بدرود گفت که در یادواره اش حدوداً ده هزار نفر حضور داشتند. سالروز صعود آن حضرت را به تمامی بهائیان جهان تسلیت میگویم.

سخنران اوّل، یوسف ‏الخطیب، خطیب مشهور مسلمان، از جمله گفت: هر روز کاروان درگذشتگان از برابر شما می‏گذرد و شما اعتناء نمی‏کنید، پس امروز برای که اشک می‏ریزید؟ آیا برای کسی گریه می‏کنید که دیروز بزرگ بود و امروز با درگذشتش بزرگ‌تر است؟ برای کسی که به جهان جاودان شتافته اشک نباید ریخت. گریه کنید برای فقدان مظهر فضل و ادب! برای خود اشک بریزید که زیان کننده شمائید. کسی را که از دست داده‏اید، فقط از دیدگان پنهان شده امّا در ملکوت جاودان ابدیّت یافته است. اشک بریزید برای کسی که مدت هشتاد سال برای شما اشک ریخت. از کدام خصلت بزرگ او یاد کنم؟ خصائل نیک او چنان فراوان بود که نه به گفتار در آید نه به شمارش. کافی است بگویم که او در هر قلبی اثری والا و در هر زبانی کلامی زیبا بر جای نهاد. کسی که چنین خاطره پر شکوهی بر جای نهاده نمرده است.


ادامه مطلب

جمعه بیستم دی 1387 |

 

دیدار با حضرت عبدالبهاء



دیدار با حضرت عبدالبهاء

سال 1931 بود؛ مهاجر پاریس بودم؛ محلّ سکونتم هتلی بود  که در اطاقی از آن تنها می‎زیستم.  ده سال از صعود حضرت عبدالبهاء و بیست سال از تاریخ سفرشان به این شهر می‌گذشت.  در شهر پاریس مهاجری دیگر نیز بود که او نیز تنها می‌زیست.  نامش را نمی‌برم؛ بگذارید به عنوان "خانم س" از او یاد کنم.

شب از نیمه گذشته بود.  خوابیده بودم.  حضرت عبدالبهاء به خوابم آمد و فرمود، " ایندیا، برخیز؛ همین الآن برخیز، برو نزد خانم س؛  برایش بغلی گل ببر و قدری پول. بیش از این سفارش نکنم.  کار را به تأخیر نینداز."

بیدار شدم؛ بلافاصله برخاستم و آماده شدم که از هتل خارج شوم.  موقعی که در مقابل آینه موهایم را شانه می‌کردم هنوز برق شادمانی و اثرات دیدار مولایم را در سیمایم می‌دیدم.  به کارمند هتل زنگ زدم که برایم تاکسی خبر کند.  ساعت نزدیک پنج بامداد بود و حرکتم شاید قدری حیرت‌آور.


ادامه مطلب

شنبه هفتم دی 1387 |

 

مونولوگِ " عشق "

مرغ عشق شبي به سراغ دل آمده بود

و آواز هستي مي خواند .

 از او پرسيدم : چه ديده اي كـه چنين مستي ؟

 نگاهي به صورتم انداخت و گفت : خانه اي امن يافته ام .

 بـا تعجب پرسيدم : كدام خانه ؟

 جواب داد : قلبِ عاشقت را مي گويم .

 گفتم : لانهء قبلي ات چه شد كه اينجا آمده اي ؟ آيا آنجا را خراب

كرده اند و يا خودت از آنجا گريختي ؟

 با غرور چرخي زد و آرام در كنارم نشست و با صدائي مهربان

پاسخ داد :

 اي جوانِ عاشق ؛ چه نشسته اي كه من در قلب هاي عاشق

لانه داشته ام كه صاحبان آنها چنان از عشق اوج گرفتند كه من

ديگر نتوانستم به آنها برسم . گفتم : قصهء عاشقي آنها را برايم بگو ،

 مي خواهم بدانم . لبخندي از رضايت زد و پرسيد :

 

 


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

 

ه گزارش خبر گزاری ایرنا

حظیرة القدس  بهاییان در تهران دچار آتش سوزی شد 
 

http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=259463

 

سالن آمفي تئاتر حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي در خیابان حافظ‌،

 بین سمیه و طالقانی امروز ( پنجشنبه ) دچار حریق شد .  

ساختمان کنونی حوزه هنری با  مساحتی بیش از ۲۰۰۰ متر مربع و

معماری سنتی‌، تا پیش از انقلاب اسلامی، " حظیرة القدس " یا

" عبادتگاه "  بهاییان بود . 

به گزارش خبرنگار ايرنا، ماموران ايستگاه 108 آتش نشاني تهران با

 حضور در محل و تلاش نيم ساعته موفق به مهار حريق شدند
اين حادثه هيچ گونه تلفاتي جاني نداشت .

حظیرة القدس یا بهشت‌، عبادتگاه بهاییان در تهران‌، به صورت کاخی

 با شکوه  با معماری قاجاریه ، با آینه کاری و کاشی کاری‌های

سنتی‌، در میان محوطه سرسبزی ساخته شده است . بنای دو

طبقه به صورت تالار ساخته شده که متشکل از سقف‌های بلند و

 گچ‌کاری‌های زیبا است .

پس از انقلاب اسلامی این ساختمان مصادره شد و بوسیله هنرمندان

 انقلابی و مسلمانی مثل  مرتضی آوینی‌، محسن مخملباف و بسیاری

 دیگر به  مکانی برای هنر انقلاب اسلامی تبدیل شد.

   بهایی به پیروان آیین بهایی گفته می‌شود که در سراسر جهان بیش

 از هشت میلیون  پیرو دارد.

 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |